دیدار در مهرگان
دیدار دوباره ی من و تو در سی و دو هفتگی عمر جنینی عزیزت درست در روز مهرگان رخ داد اهورای مهرآفرینم! خیلی دلم میخواست تصویری متحرک از گشت و گذار سونویی درونم از تو در این روز داشته باشم اما نشد. هر چند چیزی از اون طرح ابر و بادی پیکرت آمیخته با گوشه های بطنم دستگیرم نمیشه و فقط از توضیحات دکتر مهربان و نام بردن اعضای بدن قشنگته که توی دلم جشن می گیرم. دیروز قلب و چشم و بینی نازنینت رو نام برد و اشاره کرد ولی اونی که به چشمای خودم درست دیدم پنج انگشت نازنین دستت بود که مث پنجه ی آفتاب رو به آسمون گشوده بود. مهر اهورایی ت همیشه تابان باد گوشه ی دلم!
به تو مدیونم
الفتی که این روزا بهت دارم و آرامشی که از حضور تو در من ریشه دوونده باعث شده تلاطم این روزا کمتر تکونم بده. یه چیزی مث گردباد توی زندگیمون در حال گردشه و من تنها به یمن حضور تو، از این گردباد عظیم، به ریسمان امن پروردگار پناه آورده م و آرومم. خیلی عاشقتم کوچولو. تو که هنوز سرشار از خدایی برای عافیت آقاجون دعا کن. آرزوم این بوده که تو ببینیش و اونم تو رو ببینه.
نامه به اهورایی که یگانه ی هستی بخش است
امروز بالاخره تمومش کردم. یعنی کلاً دو بار سراغش رفتم و بار دوم تموم شد. خوندن کتابی که یه دوست نازنین بهم پیشنهاد داد. اگه دیدی تنگت تلوتلو خورد، اگه خونه ت یهو تنگ شد و حس کردی الانه که همچین مچاله بشه ازش بپری بیرون، اگه یه صدای ریزی رو شنیدی مث اینکه یکی بخواد جلوی هق هقش رو بگیره، اگه، اگه، اگه ... بخاطر همون بود کوچولو! امروزم صبح زود از خواب بیدار شدم و مث هر روز دویدم سراع تفریحی که برام زیباست و البته گاهی هم افراط کردن درش وجدانم رو درد میاره. افتاده بودم تو ادامه ی پروسه ی خرید اینترنتی واسه ی تو! گشت و گذار توی سایتها و پر و خالی کردن سبد خرید و ... که یهو یاد زمانی افتادم که خواهری رو باردار بودم. اون روزا کلی حرف مادر ...
ناوک مژگان تو
فدای اون چشای نازت که دیگه به روی دنیا باز شده و نور رو میفهمه. فدای مژگان سیاهی که گرداگرد خورشیدیِ چشات رو سایه انداخته. کی باشه چشای من به دیدارِ تو روشن بشه ستاره ی 37 سانتیِ من! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: روزی نیست که در آغوش خواهری جا نگیری عزیزکم. خدا کنه هر روز و هر لحظه این عشق پاک خواهر و برادریتون بیشتر و عمیق تر بشه و هیچی نتونه خدشه دارش کنه، هیچی. کاش روزی که این عاشقانه ی منو میخونی با تمام وجود درکم کنی و حرف دلم رو بخونی. از اون حرفاییه که برای نگفتنه پسر نازنینم! ...
کوبه کوب
این روزا دو تا ضربان قلب رو توی وجودم حس میکنم. قلب خودم که سالهاست میتپه ولی اون کوبه های دیگه، حاصل حرکتهای قشنگ و گاه و بیگاه توست که بسان تپش های قلب، گوشه و کنار خونه ی کوچولویی که توش شناوری، حضورت رو به باورم میرسونه. اولین کوبه رو درست روز 5 از ماه 5 حدود ساعت 5 عصر نواختی؛ وقتی خسته از عملیات جستجوی خونه مشغول استراحت روی مبل آقاجون اینا بودم. بابایی هم کنارم بود و تا هیجان منو دید اونم در حس حضورت شریک شد. خونه ت تنگه عزیزم میدونم ولی همین باعث میشه من به لذتی برسم که از برخورد اعضای بدن قشنگت به در و دیوار این تُنگ نصیبم میشه شاه ماهی! یعنی خدا هم همین لذت رو میبره وقتی به این در و اون در میخوریم توی گشت و گذارای دنیایی مون!؟ حس م...
اهوراگين
وقتي فهميدم پسري بهت زده شدم. با اينكه همه ش به نيروانا يادآوري مي كردم كه ممكنه پسر باشي خودم جا خوردم وقتي دكتر حجت با اون سبك غافلگيرانه ش خبر اهورا بودنت رو بهمون داد. ماجراش رو كامل توي وبلاگ خواهري نوشته م. همينجور گيج و منگ بودم، حتي پيش خاله رادك كه درددل مي كردم اشكم جاري شد. از اينكه تو از جنس من نيستي و اونقدر به روحياتت شناخت ندارم دلهره داشتم. چه جوري از پس پرورشت بربيام كوچولوي مريخي من! تا اينكه يه پيغامِ سراسر معنا تلنگر بزرگي بهم زد و هشيارم كرد. من رسالتم رو دريافته بودم و هيچ چيز زيباتر و آرامش بخش تر از اين نيست كه آدم تكليفش رو بدونه و هدفش مشخص باشه. برات يادگارش ميكنم اهوراي آسمانيِ من و اميدوارم كه بتونم به...
جشن پایان سیزده
دیگه رسماً وارد سه ماه ی دوم شدیم شاه میگو جان! جشن پایان سیزده هفتگیمون یه کم گُل گُلیه. راستشو بخواهی یه گلهای قرمز کوچولویی هی روی بدن خواهری سر میزنن و میشکفن و پژمرده میشن. اینجا بهش میگن آبله مرغون ولی نیروانا قربونش برم بهش میگه آبله قربون! از وقتی فهمیدیم این بیماری رو گرفته خیلی نگرانیم ولی همه ش انرژی خوب میفرستیم که خدای نکرده من نگیرم که به وجود بی مثال تو خطری برسونه. اینقدر واژه ی زمینی هست که باید برات توضیح بدم شازده کوچولوی من که حالا حالاها از همصحبتی هم لذت ببریم! سه شنبه که رفتم نتیجه ی سونوی NT و آزمایش غربالگری رو به خانوم دکتر نشون بدم، منشی گفت خودتون باید ببرین نشون بدین، این شد که خیلی غیرمنتظره ویزیت شد...
ماهی تُنگ بلور
دیروز اومدیم دیدنت ماهی کوچولوی 61 میلیمتری من! قطعاً تو هم حضور ما و اونهمه شوق ما رو حس کردی که برامون دست تکون دادی! حیف که بجای دی وی دی، سی دی برده بودم و نشد اون حرکات زیبات رو ثبت کنم برای همیشه ولی هر بار که اینجا رو بخونم یادم میاد اون انگشتای ظریف بازت رو و بازو و پاهای نازکت رو که بالا و پایین میشد و حیات تو رو فریاد میزد. قشنگ حس می کردم که بی خیال از این دنیایی که انتظارت رو میکشه توی دنیای خودت غرقی و حظ میبری. نمیدونم چرا خانوم دکتر فکر کرده بود واسه فهمیدن جنسیت توست که با فک و فامیل اومدیم دیدنت! براش گفتیم که فقط حضور تو برامون مهمه و هر چی که باشی عزیزی. چه حیف که هنوز باورها و ذهنیت های نادرست، نگاه ها رو از زی...
ضربِ آسمانی زمین
در وقتی اهورایی، مانترای قلبت به گوش رسید نازنین! تکرار مدام آهنگ حیات تو! دیروز، در ساعت هفت و چهل دقیقه ی عصر! ... در بهتی که از پزشک دیدم، اینهمه زود و بی هیچ تجهیزی فقط با گوشی مامایی صدای زندگیت را به گوشم رساندی، ساده و پرشکوه. تو آغاز زندگی دوباره ای در منی و من به تو، به خودم، به زمین، به آسمان می بالم و با تو همساز می شوم برای تکرار مانترای اهورایی اُم اُم اُم تا از آسمانی که در توست لبریز شوم


