اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

اهوراي بي همتاي ما

مانترای مقدس

دخترعموی نازنینت, مانترا, چشم به جهان گشود. درست در روز مانتره سپند از امرداد ماه ۱۳۹۴ خورشیدی. حس نزدیکی عجیبی بهش دارم. انگار که دختر خودمه. اون, هم نام اولین ماههای جنینی توست. نام و بختش بلند باد!  
28 مرداد 1394

هشتک اهورا

امروز  ماهه شدی عشقم! حالا اون کوچولوی ما هیچ ما نگاه ۸ ماه پیش بلده غیر از نگاه عاشقانه خیلی کارای دیگه بکنه. تا جاییکه یادم میاد مینویسمشون, دست دستی میکنی, وقتی بابا از خونه میره بیرون باهاش دست میدی بای بای میکنی. وقتی با انگشتم به چیزی اشاره میکنم رد اشاره رو دنبال میکنی و دیگه توجهت به انگشتم خیلی کمتر جلب میشه,  اسمت رو قشنگ میشناسی و وقتی بهت میگم اهورا نگاه کن بهم با دقت نگاه میکنی ببینی چیکارت دارم. عاشق بیرون رفتن و ددری, همینطور اتاق رنگ وارنگ نیروانا. آب بازی از فعالیتهای ثابت همه روزه ت شده و با یه عشقی شیلنگ آب رو مک میزنی و آب میخوری که نگو. راستی کامل میشینی و چند روزه که سینه خیز میری, دیگه باید کل خون...
14 مرداد 1394

پنج و شیش غافلگیرانه

کروکدیل کوچک من! از ترس فشار الماسین آرواره هات جرأت تفحص برای کشف الماس جدید نداشتیم و واسه همینه که نمیدونم پنجمین و ششمین جوانه ی مرواریدنشانت درست چه روزایی سر زدن. این روزا مشغول تمرین نشستن, دس دستی, تجربه ی خاموش و روشن کردن چراغ و رابطه ی علت و معلولی کلید و لامپ, آب بازی توی حیاط خونه ی مامان بزرگی با رعایت صرفه جویی در مصرف آب و همچنان گاز گرفتن با نهایت قدرت فک کوچولوت هستی.  
24 تير 1394

هفت مقدس

هفت تا قرص ماه رو پشت سرت نشوندی ماه پیشونی! این ماه مشغول تجربه ی حس اضطراب جدایی از من بودی و بغل هر کی میرفتی به سمت من برمیگشتی یا اصلا بغل کسی جز خودم نمیرفتی. شبیه کوالایی که به درخت چسبیده باشه به تنم چسبیدی و من بیشتر از پیش حظت رو بردم گرچه گاهی زانوها و کمرم زیر فشار وزن نازنینت کم میاوردن و هنوز هم. همچنان به تمرین آواهای مختلف مشغولی و صدای ش و گ رو بیشتر ازت میشنویم. میانه ی راه سفر هجی بابا رو فراموش کردی و دیگه هر چه میکنیم تکرارش نمیکنی. بیش از نیمی از این ماه رو در سفر گذروندی و تجربه ی موقعیتهای ناب و جدید و من هر آنچه تونستم برات بیشتر شرح دادم و توصیف کردم تا دایره ی واژگانت وسیع و وسیعتر بشه و همینطور دایره ی مشاهد...
15 تير 1394

بسیار سفر باید تا سر زنه دندانی

زدیم به سفر, خیلی بی گدار و ناگهانی! به بهانه ی شرکت در نمایشگاه بین المللی صنایع دستی تهران به فکر سفر افتادیم که بعدش کنسل شد وبه بازدیدی تنها بسنده شد. سفر رو به کرانه های خزر کشوندیم و مازندران و گلستان رو درنوردیم. سی و یک خردادماه بود که به مشهد رسیدیم. در همون هیجان و ذوق زدنای اولیه ی دیدار مادرجون اینا یهو دیدم صدای تق تقی از دهنت درمیاد, با یه حالت بامزه ای که به صورتت داده بودی. الهی بگردم دندون بالات در اومده بود, پیش چپ. روزایی که مشهد بودیم مشغول تجربه ی دندان قروچه بودی و دندون پیش راستت هم به فاصله ی چند روز نمایون شد. مارکوپولوی کوچک من, مسلما همراه و همپای خوبی بودی که اینهمه به ما فرصت سیر و سفر دادی. امیدوارم سفرهای بسیا...
15 تير 1394

صدا کن مرا, صدای تو خوب است

پنجشنبه ای که گذشت مشغول جمع و جور و آماده شدن برای زدن به جاده بودیم برای شروع یه سفر یهویی که آوای زیبای تو مابین غرغرکردنات و به یاری طلبیدنات باعث شد مکثی کنیم و دست از همه چی بکشیم و آفرین بگیمت و در آغوش بگیریمت. به زیبایی هر چه تمام تر گفتی :"با... با". از اون به بعد به اراده ی خودت بابا رو صدا میزنی و غرق در شادی میشیم. البته گاهی مامان هم از بین آواهایی که تکرار میکنی بگوش میرسه ولی منتظر تمام اراده ت برای ادای این کلمه هستم عشقم.
24 خرداد 1394

غذا فقط شیر مامان

با کلی ذوق و شوق خوراندن غذای جامدت رو طبق توصیه های پزشک و مرکز بهداشت شروع کردم. روز اول و دوم بد نبود ولی از روز سوم دهنت رو کیپ میکنی و نمیخوری. سرلاک برنج بهمراه شیر و فرنی رو دوست نداری. از قطره ی آهن که نگو. از بس بد بود و توی تب واکسنت, هم استامینوفن تلخ خوردی هم آهن با اون مزه ی وحشتناک, دیگه هیچ قطره چکونی رو به دهن نمیپذیری و قطره ی آ د خوشمزه ت هم پس میاری. دیگه کلیه ی خوراندنیات رو تعطیل کردیم و فعلا در یک سفر از پیش برنامه ریزی نشده بسر میبریم. احوال گوارشیت چندان تعریفی نداره و خلاصه که امیدواریم همه چی بسامان بشه و بسر منزل مقصود برسه.
24 خرداد 1394