اهوراي بي همتاي ما

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

نمیدانم امسال به اندازه ی چند سال بزرگ شدی نمکین نازنینم. هر چه که بود جهشی که امسال در رشد تو رخ داد وصف ناشدنی ست. این که یک انسان چقدر میتواند در شرایط خانوادگی و اجتماعی متفاوت, ظهور و پرورش متفاوت یابد را با رصد تو بعد از تولد مزدا, تجربه کردیم. 

چند ساعت دیگر به پایان سال ۹۵ نمانده. امیدوارم سال پیش رو برایت تحقق رویاهای شاد کودکیت باشد. همین لحظه که کنارم در خواب نازی با نوشتن جمله ی تحقق رویاهایت بلند بلند در خواب خندیدی و چه لذتی مرا فرا گرفت.

بهار خانه ی ما, بهار بمانی.


[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 8:10 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : عاشقانه] [ ]

نمیدانم امسال به اندازه ی چند سال بزرگ شدی نمکین نازنینم. هر چه که بود جهشی که امسال در رشد تو رخ داد وصف ناشدنی ست. این که یک انسان چقدر میتواند در شرایط خانوادگی و اجتماعی متفاوت, ظهور و پرورش متفاوت یابد را با رصد تو بعد از تولد مزدا, تجربه کردیم. 

چند ساعت دیگر به پایان سال ۹۵ نمانده. امیدوارم سال پیش رو برایت تحقق رویاهای شاد کودکیت باشد. همین لحظه که کنارم در خواب نازی با نوشتن جمله ی تحقق رویاهایت بلند بلند در خواب خندیدی و چه لذتی مرا فرا گرفت.

بهار خانه ی ما, بهار بمانی.


[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 8:10 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : عاشقانه] [ ]

در پی کوتاه شدن موهای فرفری نازنینت, علیرغم شوک یک روزه ای که از شمایل جدیدت منو فراگرفت,  دریافتم که دل من به چیزی جز حلقه ی موهای تو بنده, دل من سخت گرفتار دل پاک و مهربونته, جونم! هر شکلی که باشی دلبر منی دلربا!

 

 


[ چهارشنبه 18 اسفند 1395 ] [ 9:16 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : عاشقانه, بازی] [ ]

دیروز وقتی گفتم اهورا یه کتابت رو بیار بخونم برات بدو رفتی و آوردی, اما گفتی خودم میخوام برات بخونم. کتاب "خانه ها جورواجورند", که نسخه ی هدیه ی خاله زینب رو پاره پوره و آش و لاش کرده ای و نسخه ای که خودم پیشترها برای نیروانا خریده بوده م هنوز سالمه.

با جون و دل گفتم بخون پسرم, بخون؛ و تو در عین ناباوری من شروع به ورق زدن کردی و خوندن شعرای کتاب, اگرچه مصرع ها رو و گاهی کلمه ها رو پس و پیش میگفتی, ولی کل مطلب رو ادا میکردی که نشون میداد هر چی برات خونده م رو با تمام وجود یاد گرفته ای. باورم نمیشد!!! نمیدونی چه لذتی بردم عزیزم. انگار مرهمی گذاشتی روی وجدان درد من که چقدر این روزا کم برات وقت میذارم. تو از همون وقت کم هم کلی بهره برده ای یا اون چیزایی رو که زمان بارداری مزدا تمام وقت برات صرف کرده م رو برام انرژی میکنی و برمیگردونی؛ هر کدومش باشه عالیه پسرکم. 

یه چیز دیگه هم فهمیدم که تو شعر رو خیلی دوست داری و بهش دل میدی, یعنی میتونی قدم جای پاهای من بذاری ولی در ارتفاعی بس بلندتر و والا؟ کاش اون روز رو ببینم که تو از ذره ذره ی وجودت شعر میتراوه. خود خود شعر باشی و غزل.

[ سه شنبه 17 اسفند 1395 ] [ 10:11 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تکامل اهورایی, عاشقانه] [ ]

رویای رفتن به مهدکودک توی دل کوچولوت اواخر شهریور ماه نقش بست. زمانی که در تدارک فرستادن نیروانا به مدرسه بودیم و منم از نگرانی این که با تنهاییای تو در نبود اون چه کنیم توی فکر و ذهنم, مهدکودک رفتن تو رو تصویر میکردم و اینکه اگه واقعا خیلی برات سخت گذشت هر طور شده به مهرآیین التماس میکنم شرایط منو درک کنن و با وجود پایین بودن سنت تو رو بپذیرن تا خیال من از بابت شادبودن تو و پرورش روح و جانت به بهترین شکل, در ایامی که سخت مشغول از آب وگل درآوردن مزدام, راحت باشه. نمیدونم چطور شد که دم دمای مدرسه رفتن نیروانا برای اینکه در تو آمادگی ایجاد بشه که از چند روز دیگه ناناجون صبحا خونه نیست, فکر و ذهنیتم به زبون اومد و گفتم ناناجون میره مدرسه, اهورام شاید بره مهدکودک. و همین شد که از اونجایی که عاشق مهدکودک نیروانا بودی قند توی دلت آب شد. حالا چرا عاشق مهدش بودی هم واسه این بود که وقتی به هر دلیلی دنبال نیروانا میرفتیم یا توی مراسم و فعالیتای مهد شرکت میکردیم و تو باهام بودی, یه دل سیر توی وسایل بازی حیاط و استخر شن, بازی میکردی. برای تو, مهدکودک همون بازی و بازی و بازی بود توی حیاط. و حالا که میگفتیم اهورا قراره بره مهدکودک شادی اون لحظات پرنده ی خیالت رو به پرواز در می آورد و حسابی شاد میشدی. اوایل مهر ماه با مدیر مهد مهرآیین صحبت کردم, همون روزی که اولین جلسه ی اولیا مربیان مدرسه ی نیروانا بود و ایشونم به عنوان یکی از مؤسسین مدرسه ی مهرآیین و مشاور مدرسه, سخنرانی داشتن. خانوم جلیلی معتقد بود هنوز برای تو خیلی زوده که وارد محیط مهدکودک بشی و با اینکه میگفتم توی خونه فرصت بازی و حتی رسیدگی بهت رو خیلی خیلی کم دارم, ترجیحش به این بود که توی خونه باشی و از یک نفر کمک بگیرم تا به تو و مزدا بپردازم. این شد که فرستادن تو به مهدکودک حداقل تا تاریخ تولد دو سالگیت به تعویق افتاد و مجوز اون همانند گذشته تنها در صورتی که دستشویی رفتن بلد شده باشی قابل صدور میشد. که خب در اینصورت رفتنت در این سال تحصیلی تقریبا بعید مینمود. خصوصا که بعد از عید باید برگردم سر کار و با وجود شما دو تا کوچولوها مجبوریم تا بازنشستگی م,که دعا میکنم بیشتر از یه سال طول نکشه, دوباره سرچشمه زندگی کنیم. اما خیال و رویای مهدکودک همچنان با توست. وقتی نیروانا ظهر از مدرسه میاد و با هیجان از اتفاقات مدرسه ش میگه تو هم شروع میکنی وسط حرف اون پریدن و با یه هیجان غیرقابل وصفی عین همون اتفاقات رو تعریف کردن مه توی مهدکودک برات رخ داده. با همون شیرینی خاصی که خوردنیت میکنه. یا مثلا اگه چیزی رو دوست نداشته باشی بخوری و پیشنهادش میکنم در میایی که "توی متودک (مهدکودک) خورده م". خیلی خیلی دعا میکنم شرایط به قدری خوب پیش بره که بتونیم تو رو هم مهدکودک مهرآیین ثبت نام کنیم تا حداقل ایام پیش از دبستان شاد و پر از رشدی رو پشت سر بذاری, اونجوری که لازمه ی پرورش روح و جسمت هست و اونطور که توی رویاهات, زیبا و لذتبخش میبینیش.

از مدرسه که تقریبا زیاد امیدواری ای نداریم. 
[ جمعه 6 اسفند 1395 ] [ 9:28 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]
با خواهری مشغول لگوبازی بودین.
چی درست میکنی نانا؟
مبل درست میکنم.
مبل! چه باحال!


از تفریحات سالمت اینه که دم به دقیقه منو بکشونی آشپزخونه, در یخچال رو باز کنی و از خودت بپرسی چی میخوام من!

یه روز دراومدی که 
در یخچال رو باز کن دوغ میخوام 
دوغ میخوایی یا شیر؟
یا شیر

اوج غرور و مباهاتت اینه که یه چیزی که خیلی دوست داری از یخچال یا سر کیف این و اون دربیاری جلوی مزدا شروع کنی به خوردن, اونوقت وقتی مزدا شروع میکنه برات بال بال میزنه بگی " هنوز کوشولویی مزدا, نمیتونی... بخوری", آخ که دلم ضعف میره از این لحن گفتنت، آقابزرگ!

تخت داداشی رو که جابجا کردیم دسترسیت به برچسبای روی دیوار خیلی چهره به چهره شد. یه روز دیدم رفتی توی تخت نشستی و رو کردی به برچسب گاو میگی :"مشکلت چیه؟ گاو تو چه مشکلی داری هان! چرا ناراحتی؟!" 

 

نیروانا بیحال و مریض خوابیده و تو هی میری سراغش یه جوری بیدارش کنی. حرصم رو درآوردی, اینقدر که بلندت کردم و کوبوندمت زمین! بعد که عصبانیتم فروکش کرد بهت میگم چرا اینقدر نانا رو بیدار کردی, من ازدستت ناراحتم. میگی " نمیفهمم منظورم چیه"

 

یه شیرین کاری لج درآر یاد گرفتی هی با لیوانت دهنت رو پر از آب میکنی میپاشی به کف زمین و فرش و بالش و... خلاصه هر چی دم دست و دهنت باشه. بعد از اینکه به هر روشی خواستیم منعت کنیم نشد بابا بردت محرومیت و از اونجایی که مکان محرومیت اتاق پذیرایی همچین تأثیرگذار نبود بردت اتاق خواب و پهلوت موند. وقتی اومد گفت داشتی براش میگفتی " بابا نگران نباش, من دوستت دارم"

از این دست بیشماره عزیزدلم, اینقدر شیرین و سنجیده حرف میزنی دلم میخواد هیچوقت بزرگ نشی و همین سن بمونی, خصوصا وقتی یاد بگومگوها و دیالوگهای تلخ این روزام با نیروانا میفتم. 

[ پنجشنبه 14 بهمن 1395 ] [ 12:03 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی , تکامل اهورایی] [ ]

این روزا در کار ساخت و سازی مهندس کوچولو! با قطعات لگو, که حالا دیگه خوب یاد گرفتی رو هم درست چفتشون کنی, هی میسازی و هی خراب میکنی. یه بار یه اسب خوشگل درست کردی حظ کردیم. فکر نمیکردم اینقدر زود لگو برات جذاب بشه. خوشحالم از این بابت. امیدوارم امروزها و فرداها هر چه میسازی با خمیرمایه ی عشق باشه و از ژرفای دیدت, پر از انرژی و تازگی.

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 8:53 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها, بازی] [ ]

برای اولین بار در عمرت, گاو مزرعه رو از نزدیک دیدی. توی روستای کنارصندل که جمعه دهم دی رو اونجا گذروندیم. یه فرصتی دست داد که حیوانات مزرعه رو در کنار هم ببینی, تو که عاشق بیبی انیشتین و این قسمت از مجموعه ش بودی و هستی. تا میگفتم اهورا بریم گاو ببینیم میگفتی, تو مزرعه ش یه گاو چش سیا داره. با ناناجونت کلی هیزم توی آتیش ریختین و افروختین و هی خاکستر شد و باز از نو. و بعدم کلی گل بازی توی زمین غرقابی مزرعه. حسابی کیف دنیا رو کردی پسرک ماجراجوی شیرینم. نوش جونت شیرینی لحظه هات.

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 8:15 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها] [ ]

خیلی وقته تو کار چیدمانهای عمودی و افقی هستی و من نتونسته م برات بگم. شاید بیشتر از یه ماه. همچین قشنگ کنار هم یا روی هم جفت و جور میکنی حظ میکنم. از خود چیدمانها قشنگتر, جاهایی هستن که براشون انتخاب میکنی. دل میبره از آدم. تصاویر قشنگتر بیان میکنن, البته مشتی نمونه ی خروار.

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 8:37 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تکامل اهورایی] [ ]

سومین یلدای قشنگت رو به شیرینی و شادی خونه ی مامان بزرگی برپا کردیم, با حضور خاله شهلای دوست داشتنی و خاندان باحال و نازنینش. کلی با ناناجون و آوای دوست داشتنی بازی کردین و رقص و پایکوبی. حتی پسرخاله یاسر هم به بازی گرفتین و کلی واسه تون انرژی گذاشت طفلی. 

امسال از اوایل آذر ماه متوجه شدم یکی از مراکز پرورش خلاقیت کودک کرمان قصد داره جشن یلدا برپا کنه و فراخوان ثبت نام داده. تا متوجه بشم, ظرفیت تکمیل شده بود ولی از اونجا که متقاضیان خیلی زیاد بودن لطف کردن و در دو نوبت جشن رو برپا کردن. وقتی برای جشن یلدای خانه ی کودک و خلاقیت آریای کرمان ثبت نامت کردم, همه ی قصدم این بود حالا که هنوز نمیتونی بری مهدکودک, کنار دوستای همسن و سال و کم و بیش بزرگتر و کوچیکترت این آیین زیبا رو بشناسی و پاس بداری. تا بهت میگفتم بریم جشن یلدا, میگفتی نه, تولد منه! ای جونم که هنوز توی حال و هوای تولدتی.

جشن یلدای خانه ی آریا, غروب پنجشنبه ۲۵ آذرماه ترتیب داده شده بود. با اینکه از خواب ناز کشوندمت بیرون و با کلی گریه زاری و اکراه لباس پوشیدی بریم, طولی نکشید که در حال و هوای جشن غرق شدی, البته سرسره ها و ماهی تعادلی بازی های پیش از جشن هم توی باز شدن یخ و برگردوندن انرژیت بی تأثیر نبود. فکر کنم از همه بیشتر از پایکوبی و بپر بپر و بعدشم از گاز زدن برش های هندونه لذت بردی. در وصف عشق تو به هندونه و انار کتابها باید نوشت آلبالوی من!

اونجا انواع و اقسام نگاههای مامانا رو به خودم مشاهده کردم, اما چیزی که توی اکثر نگاهاشون خوندم تحسین و خداقوت و انرژی مثبت بود. مخصوصا کادر مهربون خانه ی آریا که همه شون یه عالمه انرژی خوب و مثبت بهم دادن و کلی کمکم کردن. مامان سه بچه بودن توی این دوره و زمونه انگار یه پدیده ی خیلی نادره که هر چی بیشتر پیش میره بیشتر نمایونم میشه. برای تو و خواهر برادر عزیزت هر چه بیشتر شادمانگی و تندرستی آرزو میکنم پسرکم. نمیدونی مامان چقدر دوست داره, میدونی؟!

 

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 18:19 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 2
بازدید امروز : 92
بازدید دیروز : 454
بازدید هفته گذشته : 92
کل بازدید : 188151
امکانات وب