اهوراي بي همتاي ما

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

وقتی با نیروانا چیک تو چیک میشین و میفتین به بازی دو نفره، فضای خونه خیلی بهشتی میشه و دل منم پر از جوی های روان شیر و عسل!

جانان من! چی می شد درصد کشمکش ها و دعواهای خواهر برادریتون با میزان بازیا و همدلیا، جاشون رو عوض میکردن و اکثر مواقع با این صحنه ها روبرو بودیم!؟متنظر

 

یعنی خودتون صحنه آرایی میکنین، طراحی بازی میکنین، کارگردانی میکنین و خودتونم عکس می گیرین و ثبت میکنین این شیرینیا رو. بعدها که سر گوشیم میرم غافلگیرانه میبینم چیا بهتون گذشته! حظ نمیکنه آدم!؟

[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 9:44 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تو و نیروانا] [ ]

روزای حساس و پرچالشی رو پشت سر میذاری پسرک موفرفری دلبندم! در حالیکه من این گوشه ی دور از تو نشسته م و هیچ کاری ازم برنمیاد به زعم خودم. تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که تو شبا زود بخوابی و آموزش دستشویی ت با سرعت بیشتری پیش بره که متأسفانه توی هر دوش ناموفقم. با همه ی عشقم چاشت روزانه ت رو توی کیف دوست داشتنی ت میچینم ولی میشنوم که اکثرش رو فقط وقتی برمیگردی خونه میخوری. با دیدن تلگرام عکس دوستات توی کلاسای فوق برنامه ای که به دلیل دیر رسیدن نتونستی توشون شرکت کنی دلم می گیره و کوتاه بودن دستم از چاره، بیشتر کلافه م میکنه. استرس روزای اول مهدکودک و گریه های جدایی از بابایی وقت خداحافظی ت رو میشنوم و خدا خدا میکنم واقعاً همون چیز عادی ای باشه که قراره فقط سه چهار هفته ی اول تجربه ش کنیم. اونهمه عشق و علاقه ی تو به مهدکودک رو دلم نمیخواد هیچ جریانی خدشه دار کنه در حالیکه حس درونیم میگه شاید یه اتفاقای کوچولویی افتاده که باعث شده کاخ رویاهات یه کوچولو بلرزه. اتفاقایی که به همین مقوله ی دستشویی رفتن تو بر میگرده و من وجدانم ناراحته که نتونستم سر موقع پروسه ی آموزشت رو کامل کنم و از طرفی مربی تون رو هم بموقع در جریان نذاشتیم. شاید بابایی گذاشت به حساب حساسیتها و وسواسهای بیش از حد من و توضیحاتی رو که لازم بود برای مربی تون نگفت. و چندین شاید و ای کاش و علامت سؤال دیگه.

برای من و تو و کل خونواده ی پنج نفره مون، روزای سختیه که پروسه ی مهدکودک تو، دست تنها بودن بابایی در رتق و فتق امور روزانه تون، مشکلات کاری من و راه دوری و دردسرهای متعاقبش، روشن نبودن وضعیتم در محل کار، نگرانیام بابت مزدا کوچولو و اوقات فراغت نیروانای عزیزم، همه و همه درش نقش دارن. فکر میکردم تابستون راحت تری در پیش داشته باشیم ولی تا حالاش که نشده، چشم امیدم به امرداد و شهریوره. 

یه روزی که حس و حالش رو داشتم از جریان آموزش دستشویی ت خواهم نوشت.

[ سه شنبه 13 تير 1396 ] [ 11:38 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : مهرآیین, این روزها] [ ]

یه داداش بیشتر نداری که کنارش یگانه و یکتا باشین، تو و اون. امروز یک سالگیشه.  دیروز با هم شمع تولدش رو فوت کردین و کیک بریدیم و شاد بودیم. به سلامتیش عکساشو مرور میکنیم.

[ شنبه 10 تير 1396 ] [ 14:13 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

سپاس فراوان خدای بزرگم رو که یاری کرد تا تو فرزند نازنینم رو هم به آغوش سراسر مهر مهرآیین بسپرم. مهدکودکی که بخاطر رسیدن به اون، در زمان خردسالی نیروانا ماجراها از سر گذروندیم.

عزیزکم، حالا رویای یک ساله ی تو محقق شد و با شروع تابستان، ترم یک ماهه ی آشنایی با مهدکودک رو شروع کردی؛ در حالیکه من و بابا هم خودمون رو با شرایط جدید زندگی بدون کمک و همراهی پرستار وفق میدیم؛ نیروانای نازنین باز به جمع خانواده برگشته و مزدای کوچولو همچنان بی وقفه زمین و زمان رو برای یافتن چیزای تازه زیر چار دست و پا میذاره.

اولین روز مهدکودکت رو پنج نفری سپری کردیم. نیروانا با مورد مهر و محبت  قرار گرفتن مربیان و کادر دفتری و تعریف و تمجیداشون سرشار از حس افتخارمون کرد. حسم میگفت که تو موفرفری قشنگمم با واژگان قشنگ و شیرین زبونیت، در لحظه دل همه رو میبری ولی حس من حس مامان خاله سوسکه بود انگار. دلمشغولی و دغدغه ی مربیان و مامانای دلواپس دیگه که همگی با بچه هاشون توی کلاس حضور داشتن زیاد به تو اجازه ی ابراز وجود نداد. علیرغم میلم ما هم مجبور شدیم تو رو در کلاس همراهی کنیم در حالیکه حس مادریم میگفت همون لحظه خداحافظی میکردیم و میسپردیمت به جریان مهد خیلی بهتر بود. هر چی که بود به نظر و اصرار مربی عزیزتون احترام گذاشتیم و تنهات نذاشتیم. امروز رو اما با بابایی تنها راهی شدی و ساعتی رو به تنهایی در مهد سپری کردی. ایمان دارم که گلیمت رو از آب بیرون میکشی و خوشا زمانی که بشینیم روی گلیمت و خستگی در کنیم. عکسای این روز بیادموندنی رو در ادامه ببین.


ادامه مطلب
[ يکشنبه 4 تير 1396 ] [ 17:36 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها, مهرآیین, مهدکودک] [ ]

به بهانه ی دو سال و نیمه گی قشنگت دو تا از لطایف اهوراییت رو یادگار میکنم:

نیروانا یه انگشتر بندانگشتی خوشگل خریده بود. از سرچشمه که برگشتیم نشونم داد و من کلی ذوق کردم. تو هم برای اینکه از قافله عقب نمونی و توجهی بهت جلب بشه دراومدی که وقتی من نیروانا بودم انگشتر می پوشیدم!
از ذوقی که داری بری مهدکودک و دلت میخواد همه رو با خودت همراه کنی توی این شادمانگی به همه میگی تو هم وقتی کوچولو شدی میری مهدکودک!

[ يکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 21:02 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

خیلی وقته میخوام بعضی اصطلاحات و واژگان منحصر بفردت رو اینجا یادداشت کنم بمونه یادگار بعدها مزه مزه کنیم دهنمون شیرین شه. الان فرصتش دست داده عسلک. اینا رو میگم:

کوموبند : کمربند

ماشی شارژی کنم : ماشین شارژی سواری کنم

فوط : فقط

آشمخونه : آشپزخونه

یااااختم: یافتم (وقتی اینو با کشش صدای آ میگی حس میکنم ارشمیدسی، اونموقع که یادم نیست چی کشف کرد و از حموم دوید بیرون)

همه ی لذتش فقط وقتیه که یاد لحن و چهره ی معصومت حین ادای این کلمات و جملات میفتم. یه دونه ای به خدا.

 

 

[ شنبه 30 ارديبهشت 1396 ] [ 9:33 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی ] [ ]

دیروز چهل و یک سالگیم رو خاطره کردم، با حضور باطراوت تو و نیروانا و مزدا، در کنار بابا حامد عزیز. عکسایی که با این کیک خوشگلِ خوشمزه داری رو یادم رفت منتقل کنم جایی که بشه آپلود کرد. اولین فرصتی که دست بده این کار رو میکنم. فقط برات بگم که سخت ترین کار دنیا این بود که تو پسرک عشق توت فرنگی رو از یه کُپه توت فرنگی روی کیک دور نگه داریم و با کلی وعده وعید که اگه بذاری عکس خوشگل بگیریم همه ش مال تو، مجالی بیابیم که عکسای یادگاریمون به شیرینی تو بشه توت قشنگم. آرزو میکنم خدا حالا حالاها بهم عمر و توان بسیار بده که مدار مادریم همچنان برقرار بمونه.

 

دست خاله فرشته ی مهربون درد نکنه با این کیک خوشگل و خوشمزه ش. 

[ شنبه 16 ارديبهشت 1396 ] [ 8:30 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

سوار روروئک مزدا بودی - که از نیروانا به ارث رسیده و الانم بجای مزدا تو همه ش ازش استفاده میکنی و مث ماشین هی به در و دیوار و دست و پا و پشت ما میکوبونی. منم تازه از اداره رسیده بودم خونه و میخواستم تلافی اون مدتی که خونه نبودم رو حسابی با بازی کردن و بالا بردن شور و هیجانتون دربیارم. شروع کردم از روی تو پریدن و تو هم خوشت اومد، مزدام زد به خنده. دیگه راهش رو پیدا کردم، هی تو با روروئک میدویدی سمتم و منم از روت می پریدم و می رفتم اون سمت اتاق و جیغ و خنده ی تو و مزدا بهوا میرفت و دوباره از نو. که یهو این وسط در اومدی که

" مامان مثلاً من آتیشم"

[چهارشنبه سوری رو برات تداعی کرده بود این پریدنای من از روت، ناقلا!]

شب که برای بابا حامد تعریف کردم گفت نه اهورا تو آتیش نیستی، تو آتیش پاره ای!

 

[ چهارشنبه 30 فروردين 1396 ] [ 10:16 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها, بازی] [ ]

همکار عزیزم: اهورا، خواهر جونت رو چند تا دوست داری؟

اهورا: یک وَ ، دو وَ، سه وَ، چار وَ

[نه که نیروانا وقتی تمرین ریتم پیانو میکنه اینجوری میخونه، تو هم شمارش رو اینجوری قلمداد کردی انگار]

 

[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ 9:01 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی , تو و نیروانا] [ ]

نازنینم تو تنها فرزندم هستی که دو سال و اندی پس از تولدت رو تقریبا تمام وقت با من سپری کردی. وقتی تو رو باردار شدم که مسافت ۱۵۰ کیلومتری محل کار تا خونه رو هر روز رفت و آمد میکردم و با خودم عهد کردم پس از تولدت تا وقتی اونقدر بزرگ نشدی که من فکر میکنم تنهات نذارم و سر کار نرم. کاینات این صدای درون منو شنید و با هدیه ی داداش مزدا که درست پس از اتمام مرخصی بدون حقوقم اتفاق افتاد موهبت بیشتر با تو بودن رو به من عطا کرد, هرچند انگار با تو و بی تو بودم. پرداختن نزدیک به تمام وقتم به مزدای کوچولو و نیازمند یاری بیشتر, باعث شد نتونم اونقدر که باید برای تو وقت بذارم ولی همین که کنار هم بودیم و هر فرصتی که میشد از عشق هم سیراب, نعمت بزرگی بود.

بعد از سیزده بدر، راهی سرچشمه شدیم. برای تو همه چیز تازگی داشت. نمیدونم حس خودت چی بود ولی طبق معمول به تقلید از نیروانا درمیومدی که "مسخره است". 

به محیط کارم بردمتون تا درک تصویری ازش داشته باشین و وقتی میگم یا از پرستار و بابا و دیگران میشنوین "مامان سر کاره" یعنی چی و کجاست. و خیلی مفید بود چون فرداش دیگه گریه نکردی. اما سرماخوردگی و سرفه ها و آبریزش بینی شدیدتون با هوای سرد و همیشه پرباد و بوران سرچشمه نگرانیم رو زیاد کرد که خدایا تصمیم درستی گرفته م؟ درسته زمان زیادی نیست ولی خب ممکنه تأثیر خدای نکرده بدش تا همیشه بمونه. برنامه اینه که تو و مزدا روزای کاری هفته رو دور از بابا و نیروانا توی شهر محل کار من باشین و پیش خاله سمیرای پرستار. یه خانه ی بازی هم هست که متعلق به دوستمه و میتونین بخشی از وقت رو به بازیای خوب اونجا اختصاص بدین. فعلا تا تعطیلات تابستونی بابا و نیروانا شروع بشه روال زندگیمون نصفه نیمه ست. خدا کنه خیلی بد نباشه پسرک بااحساس من.

[ چهارشنبه 23 فروردين 1396 ] [ 8:31 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 311
بازدید هفته گذشته : 1483
کل بازدید : 223774
امکانات وب