اهوراي بي همتاي ما

چهار بهار جانبخشی!

بزرگ هستی بخش کوچک من، خداوندِ جان! جان لاینتاهی یقین میدانست که روزی تو نام بلندش را بر زمین آواز خواهی کرد که آنهمه نور را در نگاهت‌‌ گسترانیده؛ آنقدر که در پایین ترین سطح دقت تصویر همچنان نافذ است. امروز چهار سال از تلاقی اولین آغوش و نگاهم با تو می گذرد. روزی که اگرچه برای دومین بار ولی بگونه ای کاملاً نو، مادر شدم و این صفتِ زیبای جانبخشی توست. تو به من فرصت سخت ترین و زیباترین تجربه ی حیات یک زن را بخشیدی، از این گونه هماره وامدار حضور نازنینت هستم اهورای من! برای امروز و هر روزت خداوندِ جان را سپاس. ...
14 آذر 1397

این دایناسور نازنین

این دایناسور بامزه که آدم دلش میخواد درسته توسطش قورت داده بشه کلی داستان داره و نکته ی جالب توجه که دوست دارم برات یادگارش کنم قندعسلم. داستان از جایی شروع شد که تو، اهورای من، هیچ میلی به پوشیدن لباس راحتی و خواب توی خونه نداری و تقریباً نود درصد موارد با همون تیپ و لباس بیرون خونه، توی خونه مشغول بازی و جست و خیز و هول دادن ماشینا و چهار دست و پا کردنای مفرط هستی؛ به قدری که هیچ سر زانوی شلواری از دندونایی که انگار سر زانوهات کار گذاشته شده جون سالم بدر نمی بره و با اندک زمانی ساییده و پاره میشه. با اینکه از اون دست مامانای هر انگشت یه هنر نیستم و از پس تعمیر و بازسازی چیزا خیلی سخت برمیام و ترجیح میدم به نحو دیگه ای باریافت انجام ب...
12 خرداد 1397

شیربچه ی مدرسه طبیعت بابامسعود

اگه تو تنها شیربچه ی مدرسه طبیعت بابامسعود نباشی قطعاً یکی از اونها هستی اهورای من! تو که از روز آغاز به کار مدرسه، همراه من و بابا و نیروانا قدم به دامانش گذاشتی و با وجودی که کوچیکترین عضوش بودی پا به پای بچه های بزرگتر دویدی و بال در بالشون پرواز کردی. کلی تهور و جسارت و شور در تو هست که همه به مدد مدرسه ی طبیعت اجازه ی ظهور و بروز پیدا می کنه وگرنه دو وجب آپارتمان نقلی ما با این کارای تو هر روز باید در هوا معلق می بود. عکسای مدرسه و بچه ها رو که نگاه میکنم تو با اون چکمه لاستیکیای قرمزت که برات گشاده و چپه میپوشی توی اکثرشون میدرخشی و من نه از باب تسهیلگر که این بار از دید مادر یکی از بچه های مدرسه هی دلم میخواد قربون صدقه ت&nb...
18 ارديبهشت 1397

عملیات ویژه ی دندانی

در حالی به اسفند رسیدیم که بهمن مون بسیار خطیر گذشت. طی یه عملیات ضربتی ویژه، هر چی دندون پوسیده و نامیزون داشتی عصب کشی شد و پر شد و یکی هم کشیده شد. این در حالیه که از آبان ماه - که بخاطر ورم و آبسه ی دندونت برای اولین بار رفتی دندونپزشکی و خانوم دکتر نازنین تجویز کرد همه ی دندونات در یه زمان و اونم با تزریق آرام بخش به تو که درد نکشی و نترسی ترمیم بشه - منتظر بودیم سرماخوردگی و سرفه و ترشحات مربوطه ی مجاری تنفسی ت تموم بشه و شرایط برای این عمل پر استرس فراهم. نمیدونم ناخودآگاه تو بود یا انرژی های ما که واقعاً نمیذاشت سرماخوردگیای پی در پی تو مداوا بشه تا هفته ی دوم بهمن که وقت گرفتیم و دعاگویان که تا رسیدن روز موعود دوباره سرما نخوری. و ا...
2 اسفند 1396

از تو

اهورا : بازم چایی میخوام. بابا : الان چایی خوردی که، باز دوباره میخوایی! اهورا [در حالیکه روی زمین دراز شده و با اون خنده ی نمکین، شکمش رو نشون میده] : من نمیخوام که، این میخواد! دیروز توی مدرسه طبیعت یکی از ببعیا داشت جیش می کرد. بابا توجهت رو جلب کرد که اهورا نگاه، ببعی داره جیش میکنه. تو هم با تعجب و نگاه بسیار کنجکاوانه ت زیر لب زمزمه کردی "ببعی هم جیش میکنه!!!"   این همون تجربه ایه که هیچ کتاب و درس دیگه ای به این قشنگی توی وجودت نمیشونه. ...
23 دی 1396

تولد دایناسور سبز من

آذرماه، ماه پر مشغله ای توی تقویم زندگانی منه. ماه تولد نیروانای عزیز و تو نازنینم. همزمان با اینکه فکر میکنم تولد نیروانا رو کجا و چه جوری بگیرم به تولد تو و چطور برگزار کردنش هم خیلی فکر میکنم‌. امسال خوشحال بودم که مهدکودک میری و میتونم جشنت رو بین دوستانت برگزار کنم ولی لزوم دسته جمعی تولد گرفتن برای متولدین هر ماه در پایان اون ماه باعث میشد که ذهنم درگیر باشه چند تا از دوستات آذر ماهی هستن، کیا میخوان توی مهد بگیرن، چطوری با هم هماهنگ کنیم؟ .... جشن تولد متولدین مهرماه رو که مهد رفتم از خاله مهدیه ی عزیز خواستم اگه امکانش هست شماره تماس مامانای متولدین آذر ماه رو با اجازه ی خودشون بهم بده که بتونم از خیلی قبل تر باهاشون هماهنگ...
4 دی 1396

سه بهارِ اهورا

گوشه ی دلم اهورا! امروز سه سالگی ات را به تمامی سر میکشم‌.  پایکوبان و دست افشان لطف خداوندیم که مرا به مادریِ تو برگزید. نمی دانم بخشی از روح من در تو یا روح تو در من جا مانده است.  دیروزهایم را در تو میبینم و امید فرداهای فروزان برایت دارم.  سه سالگی ات نوشم باد! پ.ن: چه خوب که نیروانای عزیزم تندتند از خودت و خودش سلفی میگیره من عکسام بروز باشه. ...
14 آذر 1396

تلخ و شیرین های آبان

آبانی که گذشت آباد شدیم. خیلی پرمخاطره بود و چالشهایی بدنبال داشت که من بارها و بارها در فرزندپروری خودم شک کردم و خودم رو سرزنش. جدای از استرسی که گرفتی و واکنش نگران‌کننده ت به اون که با همدلی و همکاری خاله ی مهربون مهدتون تقریباً تحت کنترل دراومد و فقط همین اشاره بهش کافیه و میگذرم، لثه ت آبسه کرد و اگرچه برای تو خیلی دردناک بود و مام شب و روزای سختی رو گذروندیم ولی اتفاق خوبی بود که به یمن اون تونستم دوست قدیمی دوران دبیرستانم رو که حالا خانوم دندونپزشک مهربون و پرطرفداری شده و من هیچ ازش خبر نداشتم، بعد از ۲۳ سال ببینم. اولین تجربه ی دندونپزشکیت به لطف و درایت دوستم و فضای دلچسب مطبش، شیرین شد و با کمک و مشارکت نیروانای عزیزم که مر...
1 آذر 1396

به همین سادگی

از سحرگاه دیروز که اومده م سرِ کار هنوز درست ندیده مت و باهات حرف نزده م. آخه غروب که رسیدم خواب بودی و همینجور خوابیدی و خوابیدی تا خاموشی زدیم و همگان در خواب شدیم. از صبح همه ش دارم به امروز سحر فکر میکنم: بامدادان که باز پا شدم راهی بشم بیدار شدی و منو که توی لباسِ کار دیدی توی همون تاریکی چشات برق زد و گفتی "مامان چی برام آوردی؟ شیر؟" میخواستم جیغ بکشم که "دوسِت دارم کودک بی آلایش من! ". میدونی چرا؟ به تصور اینکه الان عصره و من تازه از کار برگشته م پرس و جو میکردی ببینی چی واسه ت آورده م، فقط یه کم متعجب بودی که چرا هوا تاریکه و همه خوابن!!!  الهی فدات ...
18 مهر 1396