اهوراي بي همتاي ما
X

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

این روزا در کار ساخت و سازی مهندس کوچولو! با قطعات لگو, که حالا دیگه خوب یاد گرفتی رو هم درست چفتشون کنی, هی میسازی و هی خراب میکنی. یه بار یه اسب خوشگل درست کردی حظ کردیم. فکر نمیکردم اینقدر زود لگو برات جذاب بشه. خوشحالم از این بابت. امیدوارم امروزها و فرداها هر چه میسازی با خمیرمایه ی عشق باشه و از ژرفای دیدت, پر از انرژی و تازگی.

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 8:53 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها, بازی] [ ]

برای اولین بار در عمرت, گاو مزرعه رو از نزدیک دیدی. توی روستای کنارصندل که جمعه دهم دی رو اونجا گذروندیم. یه فرصتی دست داد که حیوانات مزرعه رو در کنار هم ببینی, تو که عاشق بیبی انیشتین و این قسمت از مجموعه ش بودی و هستی. تا میگفتم اهورا بریم گاو ببینیم میگفتی, تو مزرعه ش یه گاو چش سیا داره. با ناناجونت کلی هیزم توی آتیش ریختین و افروختین و هی خاکستر شد و باز از نو. و بعدم کلی گل بازی توی زمین غرقابی مزرعه. حسابی کیف دنیا رو کردی پسرک ماجراجوی شیرینم. نوش جونت شیرینی لحظه هات.

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 8:15 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها] [ ]

خیلی وقته تو کار چیدمانهای عمودی و افقی هستی و من نتونسته م برات بگم. شاید بیشتر از یه ماه. همچین قشنگ کنار هم یا روی هم جفت و جور میکنی حظ میکنم. از خود چیدمانها قشنگتر, جاهایی هستن که براشون انتخاب میکنی. دل میبره از آدم. تصاویر قشنگتر بیان میکنن, البته مشتی نمونه ی خروار.

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 8:37 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تکامل اهورایی] [ ]

سومین یلدای قشنگت رو به شیرینی و شادی خونه ی مامان بزرگی برپا کردیم, با حضور خاله شهلای دوست داشتنی و خاندان باحال و نازنینش. کلی با ناناجون و آوای دوست داشتنی بازی کردین و رقص و پایکوبی. حتی پسرخاله یاسر هم به بازی گرفتین و کلی واسه تون انرژی گذاشت طفلی. 

امسال از اوایل آذر ماه متوجه شدم یکی از مراکز پرورش خلاقیت کودک کرمان قصد داره جشن یلدا برپا کنه و فراخوان ثبت نام داده. تا متوجه بشم, ظرفیت تکمیل شده بود ولی از اونجا که متقاضیان خیلی زیاد بودن لطف کردن و در دو نوبت جشن رو برپا کردن. وقتی برای جشن یلدای خانه ی کودک و خلاقیت آریای کرمان ثبت نامت کردم, همه ی قصدم این بود حالا که هنوز نمیتونی بری مهدکودک, کنار دوستای همسن و سال و کم و بیش بزرگتر و کوچیکترت این آیین زیبا رو بشناسی و پاس بداری. تا بهت میگفتم بریم جشن یلدا, میگفتی نه, تولد منه! ای جونم که هنوز توی حال و هوای تولدتی.

جشن یلدای خانه ی آریا, غروب پنجشنبه ۲۵ آذرماه ترتیب داده شده بود. با اینکه از خواب ناز کشوندمت بیرون و با کلی گریه زاری و اکراه لباس پوشیدی بریم, طولی نکشید که در حال و هوای جشن غرق شدی, البته سرسره ها و ماهی تعادلی بازی های پیش از جشن هم توی باز شدن یخ و برگردوندن انرژیت بی تأثیر نبود. فکر کنم از همه بیشتر از پایکوبی و بپر بپر و بعدشم از گاز زدن برش های هندونه لذت بردی. در وصف عشق تو به هندونه و انار کتابها باید نوشت آلبالوی من!

اونجا انواع و اقسام نگاههای مامانا رو به خودم مشاهده کردم, اما چیزی که توی اکثر نگاهاشون خوندم تحسین و خداقوت و انرژی مثبت بود. مخصوصا کادر مهربون خانه ی آریا که همه شون یه عالمه انرژی خوب و مثبت بهم دادن و کلی کمکم کردن. مامان سه بچه بودن توی این دوره و زمونه انگار یه پدیده ی خیلی نادره که هر چی بیشتر پیش میره بیشتر نمایونم میشه. برای تو و خواهر برادر عزیزت هر چه بیشتر شادمانگی و تندرستی آرزو میکنم پسرکم. نمیدونی مامان چقدر دوست داره, میدونی؟!

 

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 18:19 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

جمعتون همیشه جمع, میوه های زندگیم! یلداها بیاد و بره و شماها همینطور شادمانه در کنار هم آروم بگیرین و از بودن پیش هم لذت ببرین. 

[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 20:01 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه, عاشقانه] [ ]

اهورای دلم! پسرک سرتاپا نمک من! تولد امسالت هم با خواهری برگزار شد. یه تولد کوچولوی خودمونی خونه مامان بزرگی. البته توی تولد نیروانا که برای سورپرایزش دوستای مهدکودکش رو دعوت کردیم هم برای تو شمع گذاشتیم و تو هم فوت کردی. همین برای تو کلی شادی و شوره. که کلی بادکنک بگیری دستت و گرومب گرومب بکوبونی به هم و باهاشون بدوی و خوش باشی. که چندین بار شمعای روی کیک رو فوت کنی و بازم بگی "دوبایه". که انگشتت رو توی خامه هاش فرو کنی و بیاری بیرون و تا ته حلقت رو شیرین کنی. 

تجربه ی مادرانگیم بهم میگه بذارم چند سال دیگه که حسابی مستقل شدی و دوست یافتی و شادمانگی های اینچنینی رو پشت سر گذاشتی برات تولد مستقل بگیریم و بازم یه جور دیگه شادی کنی,درست مث خواهری که تولد هفت سالگیش رو حسابی حال کرد. 

به یمن روز عزیز تولدت طاها و بهار عزیز که خیلی دوسشون داری بهمراه آوای گلم پیشمون اومدن و بازم صفا کردی از صفای قدمشون و حضورشون. بازم کیک (ایندفعه مامان پز) و شمع و دست دستی.

دو ساله ی نازنینم خیلی دوستت دارم. الهی که نو به نو در شکفتن باشی.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 8:57 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

عزیزکم, پسرک مامان با اون دو تا مردمک سیاه و درشت چشات که هر وقت عمیق نگاهش میکنم مث مثلث برمودا در خودش میکشدم, پسرک با احساسم که یه وقتایی با بوسه های آبدارت غافلگیرم میکنی و به اوج می بریم, شیرین بیان کوچولوی من با اصطلاحات و اشارات منحصر بفردت, منبع انرژی ناتمام خونه,

نمیدونم با وجود داداش مزدایی که شاید خیلی زود آغوشم رو برات تنگ کرد و گاهی تنها از آن خود, حق دو سالگیت رو کامل ادا کرده م یا نه, ولی هر چی که هست عشق عمیقی که به تو دارم پایان ناپذیر و خاصه. یه حسی بهم میگه تو کپی من هستی و خب کیه که از داشتن یکی عین خودش به خودش نباله. 

دو سال پیش حوالی همین لحظه ها با یه شور و ولوله پریدی تو آغوشم, درست مثل همین حالاها که یهویی خودتو میپرونی توی بغلم. چنان که انگار میخواهی رها بشی از همه ی احساسهای ناخوشایند.  

اهورای نازنینم, هستی بخش کوچک من! عشق کیک و شمع و تولد! 

دو سالگیت مبارک. 

[ يکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 8:54 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

اولین بار با اون هزارپای بامزه که قد خودته شروع شد. خیلی دوست داری بازی cut the rope موبایل بابایی رو, که دستت بگیری کلیپاشو ببینی یا ناناجون بازی کنه و طناب پاره کنه نیگا کنی. وقتی بابا گفت دیگه کافیه و تعطیل, از بس دلت میخواست ادامه بدی, اون دوگوله ی نازنینت اینقدر ظریف و زیبا راه حل ارایه داد که بابا که هیچ, منم دربست تسلیمت شدم. هزارپا رو ورداشتی آوردی نزدیک موبایل و به بابا میگی "کرم گوم گوم دوس دایه" 

از اون به بعد کاربری هزارپاهه عوض شده, بماند, بقیه ی عروسکا هم میتونن بجای کرم نقش ایفا کنن. دیگه یه راهی پیدا کردی که هم اگه یه چیزی رو خیلی دوست داری بخوری و ما منعت میکنیم که دیگه بسه بازم بتونی بخوری و هم اگه چیزی رو دوست نداری بخوری بتونی یه جوری از زیرش در بری. میزنی زیر بغلت و میاری جلو که "بده این بخوره". یه همچین شمشیر دو لبه ای یافته ای استاد اعظم!

[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 9:20 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی ] [ ]

مدت مدیدیه که حسابی به چرخ و چیزای چرخیدنی توجه ویژه داری. از چرخ ماشین, موتور و دوچرخه گرفته تا پنکه و فن و فرفره و...

سوار ماشینات که میشی خودت رو کج میکنی پایین ببینی چه جوری میره و ارتباط بین چرخیدن چرخ وحرکت ماشین رو کشف کنی. ماشینای ریز و درشتت رو وارسی میکنی و چرخاشون رو با دست میچرخونی, زمین میذاری هول میدی, یا از سرسره سرمیدی. و هی لفظ میایی که "خودش میچرخه."

حالا یه بار یه ماشین مک کویین پولیشی که برای یادگاری تولد چهار سالگی آوا جون ازش هدیه گرفتی رو هی از سرسره سرش میدادی میگفتی "خودش نمیچرخه!!! "دقت کردم ببینم جریان چیه که خب دیدم در واقع اون ماکت یه ماشینه و چرخاشم چسبیده بهش!

 

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 16:45 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

برای بیست و سه ماهگیت جز این غزل ناب هدیه ای ندارم و یه عالمه حرف از شیرینی های روزافزون تو که کاش برسم بنویسم

 

من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم

آغازترین نقطه ی پایان تو هستم

 

در من اثر مهر تو یک راز مگوی است

من تشنه ی این تابش پنهان تو هستم

 

ای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب!

جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستم

 

در من نفس پاک اهورای تو گل کرد

از روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستم

 

چون گیسوی آویخته بر زمزمه ی باد

عمریست که بیتاب و پریشان تو هستم

 

من شاعر سرگشته ی شبهای جدایی

عمریست به این شیوه غزلخوان تو هستم

 

امشب تو فقط ماه تماشایی من باش

من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم...

 


یه جمله ها و عباراتی هست اینقدر شیرین ادا میکنی دلم میخواد هیچوقت یادم نره:

"خابو سلم" یعنی خاک بر سرم. [از بس من و مامان بزرگی این جمله رو سر شیطونیای تو یا هر چیز ناگواری به زبون آوردیم توی ذهنت حک شد. همچین با آهنگ و لحن تمام عیاری ادا میکنی که آدم میخواد قورتت بده. بعد که هی میگیم نگو اهورا بگو خدای من! نه ورمیداری نه میذاری یهو میگی"خدا مد ده" یعنی خدا مرگم بده. [از ماست که بر ماست, تقصیر خودمه یا اطرافیان که این عبارت رو بکار برده ن دیگه]

"ا دس اهوا " یعنی از دست اهورا. [اینم به دلیل کثرت استعمال من هنگام ناقلابازیات به خاطرت مونده و حالا هر وقت یه کاری میکنی که به نظر خرابکاری میاد خودت میگی ا دس اهوا]

"نیا کن" یعنی نگاه کن. [با یه آهنگ زیبایی میگی که توی دلم کنسرت بپا میشه]

"تونستم" این از اون کلمه هاییه که دلم.میخواد تا عمر داری بکارش ببری, وقتی از پس هر کار سخت و به نظر خودت ناممکنی برمیایی با شادی بیانش میکنی. 

 

[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ 9:21 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 2
بازدید امروز : 81
بازدید دیروز : 339
بازدید هفته گذشته : 1640
کل بازدید : 162683
امکانات وب