X

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

میدونی جدیدترین ورژن شیرینیات چیه؟ اینکه ضمیری رو که از پس یه اسم اومده رو جزو اون میدونی. مثلا هر وقت در حین خوردن چیزی, سرفه کردی بهت گفته م "خورد به گلوت", حالا تو هم تا کسی سرفه میکنه میگی" الوت" که یعنی خورد به گلوش و اونوقت بامزه ترش اینه که خودتم که سرفه میکنی میگی "الوت"!

[ چهارشنبه 24 شهريور 1395 ] [ 8:46 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

به یمن وجود خواهر نازنینت بعد از رنگ آبی قادر به تشخیص و نام بردن رنگ صورتی هستی, نه که دور و برت هم زیاد به چشم میخوره, استاد شدی در این زمینه. عروسک بازی میکنی, لباسای دخترونه میپوشی, گل سر میزنی. احساساتت لطیف و شاعرانه ست. و اون روی سکه چنان کشتی های جانانه ای میگیری باهاش که گاهی اشکش از ضربه فنی شدن درمیاد. با همدیگه ماشین سواری میکنین, خاله بازی میکنین, پتو و بالش بازی میکنین, شمشیربازی میکنین,... کلا تلفیقی از دختر و پسر شدین جفتتون.

با هیجان تمام خوشحالیت رو از اتفاقی که قراره بیفته با ادای اصطلاحاتی مث "Yesss", "آخ جووون", "یوهوووو"و "هورااااا" همچنان که دو تا دستت رو بالا میبری و میندازی پایین ابراز میکنی. مث دیروز که گفتم مامان بزرگی داره میاد اینجا و چنان yes ی گفتی که حظ کردم. اینم از تأثیرات حضور نیرواناست. کلا با تمام وجود مقلد نیروانایی و خدا رو شکر که مرجع خوبی داری و فقط گاه گاهی کلام و رفتار نادرست ازش سرمیزنه. 

کلمه گفتنت دیگه کامل شده, هر چی رو میگیم تکرار میکنی با گویش خودت و چقدر شیرین. جمله های دو کلمه ای هم میگی و اولین جمله ی سه کلمه ای که از بابا یاد گرفتی اینه " I love you"!

همچنان مکاشفه میکنی و چقدر حادثه در این راه می آفرینی و ما همچنان شکرگزار خداییم که چشم فرشته هاش رو ازت برنمیداره.

خوشحالم که هستی, هستی بخش کوچک من! 

 

[ سه شنبه 16 شهريور 1395 ] [ 8:56 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

چقدر این روزا شیرینی عزیزدلم و من چقدر کمتر از پیش, حوصله و فرصت لذت بردن صد در صدی از اینهمه دلبری تو رو دارم.

آنی که از مزدا فارغ میشم میدوی سمتم که بغلت کنم و منم اگه جونی برام مونده باشه با تمام وجود در آغوش میگرمت و اگه کلافه باشم هی بهوونه میارم که اگه و اگه و.... هیچی بجز شرمندگی ندارم و عذرخواهی بابت این توانی که روز به روز تحلیل میره و ترس و نگرانیم رو بیشتر میکنه که نمیتونم اونجوری که میخوام برای تک تک شما بچه هام وقت و انرژی بذارم. تازه اونوقتایی که کلافه ام و عصبانی که یه حرکتایی ازم سر میزنه دل شکن و دردآور. که دل خودم ازش بدرد میاد و هی ملامت خودم که پس کو اونهمه صبر و شکیبایی و من میتوانم. وقتی با بهت نگاهم میکنی و توی نگاهت میخونم که توقع همچین برخوردی رو ازم نداشتی آتیش میگیرم. نگاهت, نگاهت اهورا که عجیب توی دل آدم فرو میره و توش یه عالمه حرفه. و کلامت که اینقدر شیرینه که طعم همه ی تلخیای عالم رو به آنی از بین میبره و لبخند به لبت مینشونه, حتی در قعر ژرف ترین نا امیدی ها و خستگیها.

هیشکی اندازه ی من عاشق اون نگاه و کلمات شیرین و حرکات بامزه ت نیست. بخاطر اینهمه عشقم نمیتونم هام رو ببخش و ازم نرنج. ببخش اگه به چیزا و کارایی تن میدم که هنوزم اعتقاد دارم ممنوع مطلقه ولی برای کم شدن بار کاریم بهشون متوسل میشم مثل نشوندنت پای برنامه های تی وی و یا سرگرم کردنت با فیلم و عکسا و خیلی به ندرت بازی های موبایل و تبلت. اگه نمیتونم هر آن که اراده کردی و چیزی خواستی چه آغوشم رو و چه ریز و درشت اونچه که شادی کودکانه ت رو به ارمغان میاره در اختیارت بذارم, ازم درگذر. شاید از الان تمرین اونهمه بزرگی و بزرگواری برات خیلی زود باشه ولی حتما تو شایستگیش رو داری عزیزکم.

[ جمعه 12 شهريور 1395 ] [ 10:57 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

تصور کن چه حالی شدم بعد از تب خفیف چند روز پیش و سرفه های وحشتناک و ترحم برانگیز شبانه ت با این صحنه مواجه شدم. 

(البته کیفیت پایین عکسی که با گوشی گرفته م ممکنه عمق مطلب رو نرسونه)

حالا باید اینو کجای دلم میذاشتم! از ترس اینکه آبله مرغونی, سرخکی, مخملکی یا چیزی از این دست نگرفته باشی جرأت دست زدن بهت و در آغوش کشیدن در ثانیه های فراغت از مزدا رو هم نداشتم و تو هم با اون صدای گرفته ای که بیش از پیش معصومیت و مظلومیتت رو به رخ ما میکشید تقاضای بغل کردن من و حتی مزدا رو داشتی یا دایم چیزی دم دهنم میذاشتی و اصرار که بخورم.

افتادم به جستجوی وب و اینکه حالا این بیماری احتمالی تو که بیشتر حدسم به آبله مرغون بود واسه داداش مزدا چه خطری میتونه داشته باشه. وقتی دیدم نوشته اگه مادر تو بچگی گرفته باشه و ایمن شده باشه احتمال مبتلاشدن نوزاد زیر شش ماه تقریبا صفره خیالم راحت تر شد. دامنه ی دونه ها خیلی وسیع بود و تقریبا همه جای بدنت رو گرفته بود که یعنی اگه آبله مرغان باشه بیچاره میشی تا تاولها خشک بشن. خلاصه بابا بردت دکتر و شنید که حساسیته. نفس راحتی کشیدیم و سپاس خدا گفتیم. نمیدونم از اون سس فلفلی بود که بابا به غذای خودش زده بود و تو هم یه تیکه ازش.خواستی.مجبور شد سس روش رو پاک کنه بهت بده یا الیاف تشکی که با نیروانا میرفتین تو ملافه ش قایم میشدین. هر چی که بود حسابی ترسوندمون. آخه وروجک من یه کوچولو بیشتر فکر مامان باش.

[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 8:22 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

تمرین بزرگی میکنی کوچولوی من! ورود عضو جدید خونواده, داداش مزدا, بیشتر از همه برای تو چالش بهمراه داشته و تو توی این آزمون بزرگ عجیب صبوری میکنی نازنینم. تو که تنها ده روز بود با جیبای عزیزت (شیر مادر) خداحافظی کرده بودی با دیدن شیرخوردن مزدا انگار حسابی دریافتی جریان از چه قرار بوده. وقت شیرخوردن مزدا اگه سرگرم بازی یا تی وی نباشی روی سر و کول من و مزدایی, گاهی بوس و ناز مزدا, گاهی بوس و ناز جیبا, گاهی بوس و ناز من. در کل, روحیاتت خوبه و شادی, گیر نمیدی اما دردسر عظیممون وقت خوابوندته, اونموقعه که داغ دلت تازه میشه و یادت میفته تا چند وقت قبل چه جوری مراسم خوابت انجام میشد و حالا چقدر فرق کرده. اینقدر روی جای جای بدنم غلت میزنی و بهونه میگیری و غر میرنی و گریه سر میدی تا بالاخره خوابت میبره. حالا فکر کن توی این گیرودار مزدا هم گریه سر میده و شیر میخواد و من در برابر دیدگان اشکبار تو مجبور میشم مزدا رو بغل بگیرم و شیر بدم. خدا خدا میکنم که اشتباه نکرده باشم و با از شیر گرفتنت بهت ضربه ی عاطفی وارد نکرده باشم؛ هرچند حس میکنم تلاش و تمرین تو برای خواب کردن خودت خیلی قابل تحسینه و اگه هنوز شیر میخوردی حالا حالاها به این دستاورد بزرگ نمیرسیدی. فقط یه نشونه ی کوچولو دل نگرونیم رو زیادتر کرده و اون اینه که گاهی میبینم در حال مکیدن انگشت شست پاتی!!! و اینقدر بامزه مشغول میشی که حیفم میاد حواست رو پرت کنم به یه چیز دیگه. یعنی این برای آروم کردن خودته؟!

باور کن داداش بزرگه, مامانی خیلی بیشتر از پیش حواسش بهت هست, اینقدر که جرأت نمیکنه با مزدا حرف بزنه و درددل کنه, بازی بازی کنه و کلا بطرز خاموشی با مزدا عاشقیت میکنه که تو حساس نشی. نه که فکر کنه حسادتی در تو برانگیخته میشه, هرگز! بلکه احتیاط میکنه که کنجکاوی تو بیش از حد برانگیخته نشه و کمتر با اون دست و پای در گردشت دور و برش بپلکی!  

میدونم که درک میکنی و محبت عمیق منو حس میکنی وگرنه خیلی دور از انتظارنبود اگه رفتارای تزحم برانگیزتری ازت سرمیزد و دلم هی کبابت میشد.

با تمام وجود سپاسگزار بزرگواری تو هستم هستی بخش کوچک من! عاشقتم وقتی با اون لحن کودکانه ی قشنگ میگی داداشی! مزدا!

 

[ يکشنبه 27 تير 1395 ] [ 18:35 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی جاودانه سازد, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست.

[ پنجشنبه 10 تير 1395 ] [ 10:10 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

بیقراری های من انگار تو رو هم در بر گرفت. امشب جور دیگه ای خوابیدی. یعنی خیلی طول کشید تا خوابت برد, اونم تو بغل بابایی و با قدم زدنش تو خیابون. درسته کوچیکی ولی روح بزرگت خبر داره که اتفاق بزرگی در راهه. امیدوارم این اتفاق بزرگ سرآغاز بهترینها برات باشه پسرک لبریز از شورر و احساس من. امشب اینقدر روی شکمم وول خوردی و غلت زدی که حتم دارم مزدا هزار بار آرزو کرده زودتر دنیا بیاد. یعنی دنیا بیاد روزگارش بهتر از اینه که توی شکم من باهاش تا میکنی؟!

[ پنجشنبه 10 تير 1395 ] [ 0:46 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

 فکر نمی کردم اینقدر زود همه چیز یادم بره, تجارب مادرانگیم برای نیروانا منظورمه.

پست قبلی برات نوشتم که دقیقا هفته ی پیش پنجشنبه شب که تصمیم گرفتم بدون شیرخوردن بخوابی تب شدید کردی که با استامینوفنم به زحمت پایین میومد. آخر هفته رو صبر کردیم بلکه علت تب مشخص بشه. یکی دو شب قبلش که میرفتیم بیمارستان عیادت مامان بزرگی و تو هم توفیق پارک شبانگاهی جانانه نصیبت میشد در حین سرماخوردگی در معرض باد شدید بودی و میگفتیم شاید از اونه و گوش یا حلق و بینی ت دچار التهاب و عفونت شده. تب ت روز شنبه هم ادامه داشت و دیگه نگران شدم. اولین بار بود که تنهایی دکتر میبردمت, با شکمی پر از حضور مزدا کوچولو. برای معاینه آبروم رو بردی بس که جیغ زدی, تقلا کردی و دست دکتر رو پس زدی. انگار خاطره ی بد واکسن ۱۸ ماهگیت توی ذهنت مونده بود. با کلی زحمت و انگار نصفه نیمه معاینه شدی و شایدم به همین دلیل دکتر خوبمون تشخیص بیماری ت رو درست نداد. 

دو سه روز پیش دیدم صورتت دونه های ریز داره, شک برم داشت که ربطی به تب ت داره یا از بستنی طالبیه که نوش جان کرده بودی, دیشب که دیدم تمام پشت و سینه و پاهاتم در بر گرفته دیگه یقین پیدا کردم که به تب ربط داشته و ناخودآگاه این پست وبلاگ خواهری رو بیاد آوردم : "نوزده ماهگی به صرف رزاولا " 

خیلی برام جالب بود که تو هم دقیقا همین نوزده ماهگی دچار این بیماری شدی! در حالی که اون زمان هم که برای نیروانا توی وب جستجو میکردم همه ش نوشته بود که برای نوزادان ۶ تا ۱۵ ماهه اتفاق میفته.

در هر صورت خیلی وجدانم درد گرفت که دستپاچگی کردم و آنتی بیوتیک بخوردت دادم و حالام مجبورم تا پایان دوره ش رو بهت بدم گرچه هیچ ربطی به این بیماریت نداشت و دکتر نازنین التهاب گوش خفیفت رو دلیل تب ت دونسته بود.

و البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که برای مزدا هم اینطور که توی وب نوشته خطری نداره, امیدوارم این یکی رو دیگه درست نوشته باشن!

[ پنجشنبه 3 تير 1395 ] [ 16:37 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

باورم نمیشه این گام بزرگی که تو با من برداشتی کوچولوی نوپای من! اینهمه بزرگ منشی رو از تو دیدن واقعا برام غیرمنتظره بود. ممنونم که همراهیم کردی, ممنونم که کمکم کردی عزیزدلم.

برات نوشته بودم چقدر برای زود از شیر گرفتنت مردد بودم و به این نتیجه رسیده بودم که طبیعت و قدرت خداوندی خودش به کمکم میاد. 

مدت زیادی بود که همون دو وعده مهمون شیرم بودی, قبل از خواب ظهر و شب و منم دیگه راضی شده بودم که تا تولد مزدا صبر کنم ببینم چی پیش میاد ولی یه تلنگری که بابایی با حرفاش بهم زد مصمم شدم هر طور شده وابستگی اینچنینی تو رو به خودم کم کنم. 

میدونی دکتر که رفتم توصیه کرد به زایمان سزارین و خب اگه بخوام برم یزد, یا حتی اگه کرمانم زایمان کنم با اون شرایط سخت بیمارستان برای ملاقات بیمار, تو حداقل یکی دو روزی ازم دور میمونی و همینطور شبها نمیتونی توی بغل من و با شیر خوردن بخوابی و همزمانی این مسأله با تولد مزدا کوچولو ممکنه ضربه ی روحی بیشتری بهت وارد کنه. 

این شد که تصمیم گرفتم توی فرصت کمی که باقی مونده این وعده ها رو هم حذف کنم تا تو یاد بگیری که خودت رو آروم کنی و به خواب بری.

ولی همونطور که اول نوشتم برام خیلی شگفت انگیز بود که اینهمه باهام همکاری کنی و با کمتر بهوونه گرفتنات به آرامش وجدانم دامن بزنی. حتی با وجود تب وبیماری ناگهانی که درست همون شب اول سراغت اومد, صبر پیشه کردی.

به این باور رسیدم که اگه تصمیمی که در مورد بچه هام میگیرم درونی شده باشه و اول خودم بهش ایمان و اعتقاد پیدا کنم از عهده ی انجامش برمیام. ممنونم که منو به این باور رسوندی کوچولوی بزرگ من!

آخرین باری که بهت شیر دادم چهارشنبه شب, ۲۶ خردادماه ۹۵ بود. شیرم حلالت پسر نازنینم!

 


 پی نوشت:

"جیبا " هر چیز خوشایند و خوشمزه ایه که نتونی اسمشو درست بگی. اصلی ترین مصداقش سینه ی منه برای شیرخوردن.

[ سه شنبه 1 تير 1395 ] [ 10:13 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

خودتو صدا میزنی ابووا

از دیروز تا حالا

[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 23:51 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 347
بازدید دیروز : 111
بازدید هفته گذشته : 1051
کل بازدید : 122964
امکانات وب