اهوراي بي همتاي ما

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

آبانی که گذشت آباد شدیم. خیلی پرمخاطره بود و چالشهایی بدنبال داشت که من بارها و بارها در فرزندپروری خودم شک کردم و خودم رو سرزنش. جدای از استرسی که گرفتی و واکنش نگران‌کننده ت به اون که با همدلی و همکاری خاله ی مهربون مهدتون تقریباً تحت کنترل دراومد و فقط همین اشاره بهش کافیه و میگذرم، لثه ت آبسه کرد و اگرچه برای تو خیلی دردناک بود و مام شب و روزای سختی رو گذروندیم ولی اتفاق خوبی بود که به یمن اون تونستم دوست قدیمی دوران دبیرستانم رو که حالا خانوم دندونپزشک مهربون و پرطرفداری شده و من هیچ ازش خبر نداشتم، بعد از ۲۳ سال ببینم. اولین تجربه ی دندونپزشکیت به لطف و درایت دوستم و فضای دلچسب مطبش، شیرین شد و با کمک و مشارکت نیروانای عزیزم که مرجع تقلید تمام عیار توست، معاینه و عکسبرداری رادیولوژی رو هم با آرامش تجربه کردی. مونده ترمیم دندونات که اونم امیدوارم به عالیترین شکلی پیش بره. از اتفاقای خوب آبان ماه مینویسم برات و اون تولد مدرسه ی طبیعت بابامسعوده که تو و نیروانا و آوا و شیدا و کیان عزیز اولین شاگرداش بودین. صحنه های بی نظیری از بازی و شادمانگی شماها در مدرسه توی قاب تصاویر ثبت شده که چند تاش رو برات یادگار میکنم. اتفاق خوب دیگه ش برگزاری جلسه ی آموزش تربیت جنسی کودکان پیش دبستانی توی مهدتون بود که خیلی مفید و گویا بود و باز هم نقطه ی روشنی در ترویج فرهنگ لزوم بالابردن آگاهی والدین و کودکان در این زمینه.
پروژه ی مهدتون کماکان "دنیای زیبای من" هست و هر چیزی که به تو و دنیات مربوط میشه رو بهش میپردازین، از هویت شخصی و خانوادگیت گرفته تا احساساتت، علاقه مندیات، تواناییات، وسایل شخصیت، شغلی که دوست داری، خونه ای که توش زنگی میکنی و ... . تا تونسته م و بتونم کمکت میکنم تا توی انجام پروژه موفق باشی و به پاسخ سوالاتت برسی، اینجوری حس اعتماد بنفست رو تقویت میکنم و احترام به کار جمعی و گروهی رو. هر پلکی که میزنی دری تازه به زندگی باز میکنی و امیدوارم این درهای بازِ پی در پی، تو رو به سمت اهورایی خودت سوق بده پسرکم.

به آذرماه زیبا، ماه نازنین تولدت هزاران بار سلام. امروز روز جهانی "سلام" هم هست. فرخنده باد.



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 آذر 1396 ] [ 13:14 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی ,مهدکودک,این روزها,اولین ها] [ ]

از سحرگاه دیروز که اومده م سرِ کار هنوز درست ندیده مت و باهات حرف نزده م. آخه غروب که رسیدم خواب بودی و همینجور خوابیدی و خوابیدی تا خاموشی زدیم و همگان در خواب شدیم. از صبح همه ش دارم به امروز سحر فکر میکنم:

بامدادان که باز پا شدم راهی بشم بیدار شدی و منو که توی لباسِ کار دیدی توی همون تاریکی چشات برق زد و گفتی "مامان چی برام آوردی؟ شیر؟" میخواستم جیغ بکشم که "دوسِت دارم کودک بی آلایش من! ". میدونی چرا؟ به تصور اینکه الان عصره و من تازه از کار برگشته م پرس و جو میکردی ببینی چی واسه ت آورده م، فقط یه کم متعجب بودی که چرا هوا تاریکه و همه خوابن!!!خندونک الهی فدات

[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ 15:29 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها] [ ]

کودک بازیگوش پر احساسم، ای غوره نشده مویزم، مرد کوچولوی مامان، روزت مبارک. الهی همه ی عمر به همین نگاه ساده و بی آلایش و پر از عشق کودکی ت دنیا رو ببینی و با همین دستای مهربونت زمین رو جایی بهتر برای زندگی کنی. آغوش مادر زمین هماره برای جست و خیزهای کودکانه ی تو گشاده باد.

توی کانال مهدکودکت خواستن یه عکس خونوادگی ببری و در موردش توضیح بدی برای دوستات. منم آخرین عکس دسته جمعی مون رو که توی آتلیه گرفته بودیم با یه سری ماجراها دادم برای چاپ و امروز صبح بردیش. دیشب با خودت یه تیکه هایی از شعری رو زمزمه میکردی که میشنیدم مربوط به امروزه. همیشه این روز رو توی مهدتون باشکوه برگزار کرده ن. امیدوارم شاد شاد باشی همیشه.

[ 16 مهر 1396 ] [ 10:53 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : مهدکودک,مهرآیین,روز جهانی کودک] [ ]

خیلی انتظار این لحظه رو میکشیدم؛ که بیام و با افتخار برات بنویسم که ختم بخیر شد. پروژه ی دستشویی رفتنت رو میگم با اون اصطلاح داغ و جنجالی این روزای فضای مجازی : گودبای پمپرز!!! برای منی که ریز و درشت پیشرفتها و روزانه های پر ارزشت رو مینویسم، برای منی که مادرم و کوچکترین رشد تو توی دلم بزرگترین جشن ها رو برپا میکنه، نوشتن از این مرحله ی کسب مهارتت هم مث همیشه باعث افتخاره، اونم با هدف روشن و موجهی که خودم ازش دارم: برای بعدهای تو و شیرینی خوندن این روزنوشت های کودکیت که بعید میدونم برای سالهای دیگه، با این جزئیات، در خاطرت موندنی باشن؛ و به اشتراک گذاشتن تجربه ی مادرانه ای دیگه با دوستای نازنین و خواننده هایی که همین امروزها رو با نگاه گرمشون همراهمونن.
طبق تجربه ای که از آموزش دستشویی نیروانا بدست آورده بودم و کتابا و مقاله هایی که همون موقع هم در یافتن زمان مناسب راهنمام بود علیرغم اینکه با تولد مزدا پروسه ی تعویض پوشک همزمان شما دو تا زمان بر، هزینه بر و انرژی بر بود باز هم صبوری بخرج دادم تا وقتش برسه. گو اینکه تصمیمی که برای سپردنت به مهدکودک داشتیم و قانون مهد که باید از پوشک گرفته شده باشی دل نگرونیم رو زیاد میکرد که باید زودتر از زمان نیروانا شروع بکار کنم یعنی قبل از دو سال و نیمه گی. خلاصه که کلی سایتهای خرید اینترنتی رو زیر و رو کردم و لگن مناسب و جذابی رو برات انتخابیدم که رسیدنش بدستم دو ماهی طول کشید، چون در انبار فروشگاهه موجود نبود و اونام مجبور به سفارش شده بودن!
القصه، اردیبهشت ماه کلید پروژه زده شد و دو سه روزی توی خونه بشور و بساب داشتم ولی همینکه باید برمیگشتیم سرچشمه و مهمانسرایی که خونه ی مشترک مجردایی من و دوستانم در اوایل اشتغالم بود و حالا اقامتگاه و میزبان موقت ما در سرچشمه، دل نگرانم میکرد که اونجا رو چه جوری مدیریت کنم که شرمنده ی دوستم نشم. این بود که گشتم و گزینه ی پوشک شورتی رو یافتم که همون پوشک بود و با قدرت جذب بالا، ولی چون مث شورت پوشیده میشد حسی از یه پوشش جدید رو داشت و در راستای آموزشمون بود. خاله سمیرای پرستارم بسیار متعهد بود که هر چه سریعتر خودت یاد بگیری و با جدیت پیگیر اوقات جیش و پی تو بود. البته همین خیال راحت اگرچه بسیار در آرامش و دوری از اضطراب ما موثر بود بهمین نسبت زمان یادگیری رو هم طولانی تر میکرد و تعهد تو رو هم برای اعلام جیش و پی کمتر و کمتر تا جایی که گاه چند باری رو توی همون شورت اجابت مزاج میکردی و مام چاره ای جز تسلیم و کمی نگرانی نداشتیم که آیا این شیوه درسته یا نه؟ یه کانالی که دوست نازنین روانشناسم معرفی کرده بود متعلق به روانشناسی دوست داشتنی به نام سرکار خانم دکتر صدیقه احمدی رو مدام می کاویدم که برای آموزش دستشویی چیا نوشته و خب خیلی متفاوت بود از آنچه توی کتابای دیگه خونده بودم در مورد زمان دستشویی رفتن. توی کتابایی که عموماً هم ترجمه ی نویسندگان خارجی بود زمان آغاز آموزش دستشویی رفتن رو ۲/۵ سالگی گفته بودن در حالیکه خانوم دکتر عزیز، یک سالگی. ما همیشه زمان نیروانا و همینطور برای تو با چالش پاسخگویی به دوستان و آشنایان روبرو بودیم که چرا هنوز یاد نگرفته و خب منم با اعتماد بنفس کامل و خاطرِ جمع توضیح میدادم که طبق فلان کتاب و ... هنوز وقتش نیست. خواهرای عزیز خودم که مادرهای نسلهای پیشین بودن به اتفاق میگفتن از همون حدود یک سالگی شروع کرده بودن برای بچه هاشون و با بردن مرتب و نیم ساعت نیم ساعتشون به دستشویی و سرِ دست کردن و ... اما منم میگفتم خب شما شرطیشون میکردین وگرنه قدرت ماهیچه هاشون و کنترل دفعشون از همون دو و نیم سالگیه که خودشون خبر کنن بی اونکه شما یادآوریشون کنین. استنباط من از مطالب خانوم دکتر هم تا حدی همین بود که با تکرار مداوم یه کار، بچه ناخودآگاه به اون سمت یادگیری کشونده میشه و چون فکر میکردم تکنولوژی بکار رفته در تولید پوشکهای درجه یک امروزی اونقدر بالا هست که یه چیز مزاحمی برای تحرک و جنب و جوش شماها نباشه و عملاً هم میدیدم چیزی جلودار اونهمه ورجه وورجه ی شما نیست، با خاطر آسوده میگفتم همون دو سال و اندی شروع بهتریه. و کج دار و مریز با کندی روند آموزشت کنار میومدم. البته راهکار جایزه گرفتن از لگن رو از کانال خوب ایشون گرفتم و بسیار سودمند بود. خلاصه با شروع تیرماه و آغاز دوره ی تابستونه ی مهدکودکتون که صرفاً برای آشنایی شما با مهد ترتیب داده شده بود و چقدر هم ضروری و لازم، نگرانیهای من از باب کامل نشدن پروسه ی آموزشت زیادتر شد. تا اونموقع فقط بلد بودی زمان پی رو اعلام کنی و هنوز جیشت چندخط در میون بود. توی یکی دو تا پست با موضوع مهدکودکت کامل نوشته م که چه بر تو و ما گذشت از این بابت. هر چه که بود بمحض پایان گرفتن دوره ی یک ماهه ی مهد و از ابتدای امرداد، دیگه پوشک شورتی رو کنار گذاشتم و حسابی به خودم و خونواده آمادگی دادم که این شرایط حساس و پر اهمیت رو درک کنن و همراهیم که با کمترین تنشی به بیشترین و بهترین نتیجه برسیم. دیگه هر جا میرفتیم لگن دوست داشتنیت هم همراهمون بود و تو هم این شرایط رو پذیرفتی که از این همراهِ دوست داشتنی، بخوبی استقبال و استفاده کنی.‌ حتی اولین بار که دلت نمیخواست توی خیابون روی لگنت بشینی با ابتکار و ایده ی خوب بابایی توی صندوق عقب ماشین نشستی و جیش کردی.
نمیگم کل این مدت بدون خطا بود ولی با کمترین خطای ممکن به این موفقیت دست پیدا کردی. جایزه های متنوع و کوچیک و بزرگ لگن عزیز هم صدالبته بی تاثیر نبود.
خوشحالم که این مرحله رو هم با همکاری هم در طی حدود سه ماه پشت سر گذاشتیم و حالا با اطمینان خاطر بیشتری از پایان پروژه خبر میدم. امیدوارم یکایک مراحل رشد و استقلالت رو هر چه بهتر و اصولی تر پشت سر بذاری موفرفری قشنگم که فرفریات به مدد ذوق بابایی حالا این شکلی شده:

[ جمعه 17 شهريور 1396 ] [ 10:30 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها,تکامل اهورایی] [ ]

دیشب وقتی به نیروانا گفتم فردا روز دختره کلی خوشحال شد و بیدرنگ گفت مامان فردا بریم جوجه برام کادو بخر. جوجه یه فروشگاه اسباب بازی عریض و طویل و پر و پیمونه که حتی من و بابایی هم وقتی واردش میشیم دلمون نمیاد بیرون بیایی ازش، چه برسه به شما فینگیلیا. تو ولی زیاد در جریان اسم این فروشگاهه نیستی که هی آدرس بدی و درخواست بدی مث نیروانا.

شب که بابا اومد خونه همینجور که داشتیم صحبت میکردیم نیروانا شروع کرد به ورجه وورجه روی تخت و تو هم همراش بپر بپر. آخه هر کاری نیروانا بکنه تو هی تقلید میکنی. نیروانا در اومد که بابا فردا روز دختره بریم جوجه، تو هم تکرار کردی بریم جوجه، بریم جوجه. بابا پرسید جوجه چیه اهورا؟ تو هم در اومدی که

"جوجه دیگه، جوجه. همون کوکولو موکولو توپولو."

الهی فدات شم که همچین تصور خوشگلی از جوجه داری جوجه ی مامانی من!

[ چهارشنبه 3 مرداد 1396 ] [ 12:55 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی ,این روزها,تو و نیروانا] [ ]

وقتی با نیروانا چیک تو چیک میشین و میفتین به بازی دو نفره، فضای خونه خیلی بهشتی میشه و دل منم پر از جوی های روان شیر و عسل!

جانان من! چی می شد درصد کشمکش ها و دعواهای خواهر برادریتون با میزان بازیا و همدلیا، جاشون رو عوض میکردن و اکثر مواقع با این صحنه ها روبرو بودیم!؟متنظر

 

یعنی خودتون صحنه آرایی میکنین، طراحی بازی میکنین، کارگردانی میکنین و خودتونم عکس می گیرین و ثبت میکنین این شیرینیا رو. بعدها که سر گوشیم میرم غافلگیرانه میبینم چیا بهتون گذشته! حظ نمیکنه آدم!؟

[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 9:44 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تو و نیروانا] [ ]

روزای حساس و پرچالشی رو پشت سر میذاری پسرک موفرفری دلبندم! در حالیکه من این گوشه ی دور از تو نشسته م و هیچ کاری ازم برنمیاد به زعم خودم. تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که تو شبا زود بخوابی و آموزش دستشویی ت با سرعت بیشتری پیش بره که متأسفانه توی هر دوش ناموفقم. با همه ی عشقم چاشت روزانه ت رو توی کیف دوست داشتنی ت میچینم ولی میشنوم که اکثرش رو فقط وقتی برمیگردی خونه میخوری. با دیدن تلگرام عکس دوستات توی کلاسای فوق برنامه ای که به دلیل دیر رسیدن نتونستی توشون شرکت کنی دلم می گیره و کوتاه بودن دستم از چاره، بیشتر کلافه م میکنه. استرس روزای اول مهدکودک و گریه های جدایی از بابایی وقت خداحافظی ت رو میشنوم و خدا خدا میکنم واقعاً همون چیز عادی ای باشه که قراره فقط سه چهار هفته ی اول تجربه ش کنیم. اونهمه عشق و علاقه ی تو به مهدکودک رو دلم نمیخواد هیچ جریانی خدشه دار کنه در حالیکه حس درونیم میگه شاید یه اتفاقای کوچولویی افتاده که باعث شده کاخ رویاهات یه کوچولو بلرزه. اتفاقایی که به همین مقوله ی دستشویی رفتن تو بر میگرده و من وجدانم ناراحته که نتونستم سر موقع پروسه ی آموزشت رو کامل کنم و از طرفی مربی تون رو هم بموقع در جریان نذاشتیم. شاید بابایی گذاشت به حساب حساسیتها و وسواسهای بیش از حد من و توضیحاتی رو که لازم بود برای مربی تون نگفت. و چندین شاید و ای کاش و علامت سؤال دیگه.

برای من و تو و کل خونواده ی پنج نفره مون، روزای سختیه که پروسه ی مهدکودک تو، دست تنها بودن بابایی در رتق و فتق امور روزانه تون، مشکلات کاری من و راه دوری و دردسرهای متعاقبش، روشن نبودن وضعیتم در محل کار، نگرانیام بابت مزدا کوچولو و اوقات فراغت نیروانای عزیزم، همه و همه درش نقش دارن. فکر میکردم تابستون راحت تری در پیش داشته باشیم ولی تا حالاش که نشده، چشم امیدم به امرداد و شهریوره. 

یه روزی که حس و حالش رو داشتم از جریان آموزش دستشویی ت خواهم نوشت.

[ سه شنبه 13 تير 1396 ] [ 11:38 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : مهرآیین,این روزها] [ ]

یه داداش بیشتر نداری که کنارش یگانه و یکتا باشین، تو و اون. امروز یک سالگیشه.  دیروز با هم شمع تولدش رو فوت کردین و کیک بریدیم و شاد بودیم. به سلامتیش عکساشو مرور میکنیم.

[ شنبه 10 تير 1396 ] [ 14:13 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

سپاس فراوان خدای بزرگم رو که یاری کرد تا تو فرزند نازنینم رو هم به آغوش سراسر مهر مهرآیین بسپرم. مهدکودکی که بخاطر رسیدن به اون، در زمان خردسالی نیروانا ماجراها از سر گذروندیم.

عزیزکم، حالا رویای یک ساله ی تو محقق شد و با شروع تابستان، ترم یک ماهه ی آشنایی با مهدکودک رو شروع کردی؛ در حالیکه من و بابا هم خودمون رو با شرایط جدید زندگی بدون کمک و همراهی پرستار وفق میدیم؛ نیروانای نازنین باز به جمع خانواده برگشته و مزدای کوچولو همچنان بی وقفه زمین و زمان رو برای یافتن چیزای تازه زیر چار دست و پا میذاره.

اولین روز مهدکودکت رو پنج نفری سپری کردیم. نیروانا با مورد مهر و محبت  قرار گرفتن مربیان و کادر دفتری و تعریف و تمجیداشون سرشار از حس افتخارمون کرد. حسم میگفت که تو موفرفری قشنگمم با واژگان قشنگ و شیرین زبونیت، در لحظه دل همه رو میبری ولی حس من حس مامان خاله سوسکه بود انگار. دلمشغولی و دغدغه ی مربیان و مامانای دلواپس دیگه که همگی با بچه هاشون توی کلاس حضور داشتن زیاد به تو اجازه ی ابراز وجود نداد. علیرغم میلم ما هم مجبور شدیم تو رو در کلاس همراهی کنیم در حالیکه حس مادریم میگفت همون لحظه خداحافظی میکردیم و میسپردیمت به جریان مهد خیلی بهتر بود. هر چی که بود به نظر و اصرار مربی عزیزتون احترام گذاشتیم و تنهات نذاشتیم. امروز رو اما با بابایی تنها راهی شدی و ساعتی رو به تنهایی در مهد سپری کردی. ایمان دارم که گلیمت رو از آب بیرون میکشی و خوشا زمانی که بشینیم روی گلیمت و خستگی در کنیم. عکسای این روز بیادموندنی رو در ادامه ببین.


ادامه مطلب
[ يکشنبه 4 تير 1396 ] [ 17:36 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : اولین ها,مهرآیین,مهدکودک] [ ]

به بهانه ی دو سال و نیمه گی قشنگت دو تا از لطایف اهوراییت رو یادگار میکنم:

نیروانا یه انگشتر بندانگشتی خوشگل خریده بود. از سرچشمه که برگشتیم نشونم داد و من کلی ذوق کردم. تو هم برای اینکه از قافله عقب نمونی و توجهی بهت جلب بشه دراومدی که وقتی من نیروانا بودم انگشتر می پوشیدم!
از ذوقی که داری بری مهدکودک و دلت میخواد همه رو با خودت همراه کنی توی این شادمانگی به همه میگی تو هم وقتی کوچولو شدی میری مهدکودک!

[ يکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 21:02 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 3
بازدید امروز : 55
بازدید دیروز : 210
بازدید هفته گذشته : 2258
کل بازدید : 269424
امکانات وب