اهوراي بي همتاي ما

اهوراي بي همتاي ما
خاطرات زميني
قالب وبلاگ

به بهانه ی دو سال و نیمه گی قشنگت دو تا از لطایف اهوراییت رو یادگار میکنم:

نیروانا یه انگشتر بندانگشتی خوشگل خریده بود. از سرچشمه که برگشتیم نشونم داد و من کلی ذوق کردم. تو هم برای اینکه از قافله عقب نمونی و توجهی بهت جلب بشه دراومدی که وقتی من نیروانا بودم انگشتر می پوشیدم!
از ذوقی که داری بری مهدکودک و دلت میخواد همه رو با خودت همراه کنی توی این شادمانگی به همه میگی تو هم وقتی کوچولو شدی میری مهدکودک!

[ يکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 21:02 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

خیلی وقته میخوام بعضی اصطلاحات و واژگان منحصر بفردت رو اینجا یادداشت کنم بمونه یادگار بعدها مزه مزه کنیم دهنمون شیرین شه. الان فرصتش دست داده عسلک. اینا رو میگم:

کوموبند : کمربند

ماشی شارژی کنم : ماشین شارژی سواری کنم

فوط : فقط

آشمخونه : آشپزخونه

یااااختم: یافتم (وقتی اینو با کشش صدای آ میگی حس میکنم ارشمیدسی، اونموقع که یادم نیست چی کشف کرد و از حموم دوید بیرون)

همه ی لذتش فقط وقتیه که یاد لحن و چهره ی معصومت حین ادای این کلمات و جملات میفتم. یه دونه ای به خدا.

 

 

[ شنبه 30 ارديبهشت 1396 ] [ 9:33 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی ] [ ]

دیروز چهل و یک سالگیم رو خاطره کردم، با حضور باطراوت تو و نیروانا و مزدا، در کنار بابا حامد عزیز. عکسایی که با این کیک خوشگلِ خوشمزه داری رو یادم رفت منتقل کنم جایی که بشه آپلود کرد. اولین فرصتی که دست بده این کار رو میکنم. فقط برات بگم که سخت ترین کار دنیا این بود که تو پسرک عشق توت فرنگی رو از یه کُپه توت فرنگی روی کیک دور نگه داریم و با کلی وعده وعید که اگه بذاری عکس خوشگل بگیریم همه ش مال تو، مجالی بیابیم که عکسای یادگاریمون به شیرینی تو بشه توت قشنگم. آرزو میکنم خدا حالا حالاها بهم عمر و توان بسیار بده که مدار مادریم همچنان برقرار بمونه.

 

دست خاله فرشته ی مهربون درد نکنه با این کیک خوشگل و خوشمزه ش. 

[ شنبه 16 ارديبهشت 1396 ] [ 8:30 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تولدانه] [ ]

سوار روروئک مزدا بودی - که از نیروانا به ارث رسیده و الانم بجای مزدا تو همه ش ازش استفاده میکنی و مث ماشین هی به در و دیوار و دست و پا و پشت ما میکوبونی. منم تازه از اداره رسیده بودم خونه و میخواستم تلافی اون مدتی که خونه نبودم رو حسابی با بازی کردن و بالا بردن شور و هیجانتون دربیارم. شروع کردم از روی تو پریدن و تو هم خوشت اومد، مزدام زد به خنده. دیگه راهش رو پیدا کردم، هی تو با روروئک میدویدی سمتم و منم از روت می پریدم و می رفتم اون سمت اتاق و جیغ و خنده ی تو و مزدا بهوا میرفت و دوباره از نو. که یهو این وسط در اومدی که

" مامان مثلاً من آتیشم"

[چهارشنبه سوری رو برات تداعی کرده بود این پریدنای من از روت، ناقلا!]

شب که برای بابا حامد تعریف کردم گفت نه اهورا تو آتیش نیستی، تو آتیش پاره ای!

 

[ چهارشنبه 30 فروردين 1396 ] [ 10:16 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها, بازی] [ ]

همکار عزیزم: اهورا، خواهر جونت رو چند تا دوست داری؟

اهورا: یک وَ ، دو وَ، سه وَ، چار وَ

[نه که نیروانا وقتی تمرین ریتم پیانو میکنه اینجوری میخونه، تو هم شمارش رو اینجوری قلمداد کردی انگار]

 

[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ 9:01 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : فرهنگ لغات, اصطلاحات و اشارات اهورایی , تو و نیروانا] [ ]

نازنینم تو تنها فرزندم هستی که دو سال و اندی پس از تولدت رو تقریبا تمام وقت با من سپری کردی. وقتی تو رو باردار شدم که مسافت ۱۵۰ کیلومتری محل کار تا خونه رو هر روز رفت و آمد میکردم و با خودم عهد کردم پس از تولدت تا وقتی اونقدر بزرگ نشدی که من فکر میکنم تنهات نذارم و سر کار نرم. کاینات این صدای درون منو شنید و با هدیه ی داداش مزدا که درست پس از اتمام مرخصی بدون حقوقم اتفاق افتاد موهبت بیشتر با تو بودن رو به من عطا کرد, هرچند انگار با تو و بی تو بودم. پرداختن نزدیک به تمام وقتم به مزدای کوچولو و نیازمند یاری بیشتر, باعث شد نتونم اونقدر که باید برای تو وقت بذارم ولی همین که کنار هم بودیم و هر فرصتی که میشد از عشق هم سیراب, نعمت بزرگی بود.

بعد از سیزده بدر، راهی سرچشمه شدیم. برای تو همه چیز تازگی داشت. نمیدونم حس خودت چی بود ولی طبق معمول به تقلید از نیروانا درمیومدی که "مسخره است". 

به محیط کارم بردمتون تا درک تصویری ازش داشته باشین و وقتی میگم یا از پرستار و بابا و دیگران میشنوین "مامان سر کاره" یعنی چی و کجاست. و خیلی مفید بود چون فرداش دیگه گریه نکردی. اما سرماخوردگی و سرفه ها و آبریزش بینی شدیدتون با هوای سرد و همیشه پرباد و بوران سرچشمه نگرانیم رو زیاد کرد که خدایا تصمیم درستی گرفته م؟ درسته زمان زیادی نیست ولی خب ممکنه تأثیر خدای نکرده بدش تا همیشه بمونه. برنامه اینه که تو و مزدا روزای کاری هفته رو دور از بابا و نیروانا توی شهر محل کار من باشین و پیش خاله سمیرای پرستار. یه خانه ی بازی هم هست که متعلق به دوستمه و میتونین بخشی از وقت رو به بازیای خوب اونجا اختصاص بدین. فعلا تا تعطیلات تابستونی بابا و نیروانا شروع بشه روال زندگیمون نصفه نیمه ست. خدا کنه خیلی بد نباشه پسرک بااحساس من.

[ چهارشنبه 23 فروردين 1396 ] [ 8:31 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : این روزها] [ ]

بهار برای یه پسر گندمگون موفرفری شیرین زبون که اصن خودش یه پارچه بهاره چیه جز شیرینی و شوکولات و کیوی و خیار و مغزای آجیلی, چی میتونه باشه جز اینها وقتی تموم ایام عیدش رو با همین دلخوشیای عظیم سپری کرده, اونم با لمس تمام و کمال محبت مادرجون و باباجان, دیدار شادی بخش و هر روزه ی عمو حمید و خاله رویا و مانترای شیرین, و بازی و بازی و بازی.

 

[ دوشنبه 21 فروردين 1396 ] [ 9:42 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : ] [ ]

نمیدانم امسال به اندازه ی چند سال بزرگ شدی نمکین نازنینم. هر چه که بود جهشی که امسال در رشد تو رخ داد وصف ناشدنی ست. این که یک انسان چقدر میتواند در شرایط خانوادگی و اجتماعی متفاوت, ظهور و پرورش متفاوت یابد را با رصد تو بعد از تولد مزدا, تجربه کردیم. 

چند ساعت بیشتر به پایان سال ۹۵ نمانده. امیدوارم سال پیش رو برایت تحقق رویاهای شاد کودکیت باشد. همین لحظه که کنارم در خواب نازی با نوشتن جمله ی تحقق رویاهایت بلند بلند در خواب خندیدی و چه لذتی مرا فرا گرفت.

بهار خانه ی ما, بهار بمانی.


[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 8:10 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : عاشقانه] [ ]

در پی کوتاه شدن موهای فرفری نازنینت, علیرغم شوک یک روزه ای که از شمایل جدیدت منو فراگرفت,  دریافتم که دل من به چیزی جز حلقه ی موهای تو بنده, دل من سخت گرفتار دل پاک و مهربونته, جونم! هر شکلی که باشی دلبر منی دلربا!

 

 


[ چهارشنبه 18 اسفند 1395 ] [ 9:16 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : عاشقانه, بازی] [ ]

دیروز وقتی گفتم اهورا یه کتابت رو بیار بخونم برات بدو رفتی و آوردی, اما گفتی خودم میخوام برات بخونم. کتاب "خانه ها جورواجورند", که نسخه ی هدیه ی خاله زینب رو پاره پوره و آش و لاش کرده ای و نسخه ای که خودم پیشترها برای نیروانا خریده بوده م هنوز سالمه.

با جون و دل گفتم بخون پسرم, بخون؛ و تو در عین ناباوری من شروع به ورق زدن کردی و خوندن شعرای کتاب, اگرچه مصرع ها رو و گاهی کلمه ها رو پس و پیش میگفتی, ولی کل مطلب رو ادا میکردی که نشون میداد هر چی برات خونده م رو با تمام وجود یاد گرفته ای. باورم نمیشد!!! نمیدونی چه لذتی بردم عزیزم. انگار مرهمی گذاشتی روی وجدان درد من که چقدر این روزا کم برات وقت میذارم. تو از همون وقت کم هم کلی بهره برده ای یا اون چیزایی رو که زمان بارداری مزدا تمام وقت برات صرف کرده م رو برام انرژی میکنی و برمیگردونی؛ هر کدومش باشه عالیه پسرکم. 

یه چیز دیگه هم فهمیدم که تو شعر رو خیلی دوست داری و بهش دل میدی, یعنی میتونی قدم جای پاهای من بذاری ولی در ارتفاعی بس بلندتر و والا؟ کاش اون روز رو ببینم که تو از ذره ذره ی وجودت شعر میتراوه. خود خود شعر باشی و غزل.

[ سه شنبه 17 اسفند 1395 ] [ 10:11 ] [ مامان فريبا ] [موضوع : تکامل اهورایی, عاشقانه] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در چهاردهمين روز از آذرماه نود و سه قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 114
بازدید دیروز : 198
بازدید هفته گذشته : 1052
کل بازدید : 215335
امکانات وب